شمارهٔ ۴۱
کو دم گرمی که سوزد پنبه گوش مراشور هشیاری چشاند مغز بیهوش مرا
یاد ایامی که در دولتسرای می فروشافسری بود از سبوی می، سر دوش مرا
شب که با روی بهارافشان درآمد در بغلبهتر از صد باغ و بستان کرد آغوش مرا
در گلستان خواندن رویت،سرانگشت ادبکرد نیلوفر ز مالش، لاله گوش مرا
تا شدم همسنگ طغرا در ترازوی غمتبا جنون صرف می سنجد خرد، هوش مرا