گنج

شمارهٔ ۳۶۱

۶ بیت
زلفی که بر زبان و دل شانه بگذردماند به آن شبی که به افسانه بگذرد
دل صبح خیز مشق بر آتش دویدن استدارم امید آنکه ز پروانه بگذرد
در بزم وصل، تشنه لبان را خمار هجرچندان امان نداد که پیمانه بگذرد
غیر از دلم که خانه بدوش تجرد استجغدی ندیده ام که ز ویرانه بگذرد
در زلف او دلم سر و برگ جدل نداشتاستاد یک کنار که تا شانه بگذرد
از اتحاد، در دل ما می کند خطورحرفی اگر به خاطر جانانه بگذرد