شمارهٔ ۲۹۷
صد جامه پوشد از شرم، سرو خجسته قامتجایی که آن سهی قد، از پیرهن برآید
میدان شناس داغم، مردآزمای شورشاز عهده دل من، کی سوختن برآید؟
نیش وطن دلم را نوش است در غریبیگل قدر خار داند، چون از چمن برآید
زین گونه ام که غربت دامن گرفته، ترسمکز آتش فراقم، دود از وطن برآید