گنج

شمارهٔ ۱۷۸

۵ بیت
بوسه در آغوش ازان خودکام نتوانم گرفتصید خود را درمیان دام نتوانم گرفت
بس که بی آرام گشتم از رمیدنهای اورام چون گردد به من، آرام نتوانم گرفت
گر چنین خواهم به دام برگ ریز هجر مانداز کف قاصد، گل پیغام نتوانم گرفت
چند بر ساقی کند شوقم گرفت بیش و کم؟مستیی خواهم که دیگر جام نتوانم گرفت
بس که دورم همچو مغرب زان بت مشرق جبینصبح اگر ساغر دهد، تا شام نتوانم گرفت