گنج

قصه سلطان محمود غزنوی با غلامش

شنیدم من که محمود جوانبختکه بودش در جهان هم تاج و هم تخت
نه غزنینش همی زیر نگین بودکه سلطان همه روی زمین بود
غلامی داشت از خاصان و نامشایاز و جمله خاصان غلامش
غلامی بر جوانی دلربائیهوس بیگانه ای عشق آشنائی
نه تنها بود سلطان بنده اوبسا سلطان بخاک افکنده او
دل سلطان بعشقش گشت مایلدلست این و نیفتد کار با دل
بهر کاریش بودی صد بهانهنبودی تا ایازش در میانه
سخن جزو صف آن سرچشمه نوشنگفتی و نکردی از کسی گوش
گهی از عارضش گفتی گه از رخزهی چون اختر تابنده فرخ
گهی از لعل و آن لعل قدح نوشگهی از گوش و آن در بناگوش
گهی از طره چون مشگ نابشگهی از چشم و چشم نیمخوابش
غرض در شهر شد آن راز گفتهعلم زد آتش در دل نهفته
همه خاصان شدند آگاه واز رشگفرو می ریختند از دیده ها اشگ
ازین غیرت گریبان چاک کردندوزین حسرت نشیمن خاک کردند
که ما هم بنده درگاه شاهیمهمه دیرینه دولتخواه شاهیم
چه شد آخر که شه با ما جفا کردحقوق خدمت دیرین رها کرد
بما تا چند سلطان اینچنین استکه گه با ما بخشم و گه بکین است
همان بهتر که از ما هوشیاریکه گیرد شاه از حرفش شماری
ز کار عشق آن ماه دو هفتهز سلطان باز پرسد رفته رفته
ز خاصانش یکی دلداده از دستپی تقدیم این خدمت کمر بست
نخستین کرد سلطان را دعائیدعای با تظلم آشنائی
براهت بخت یار و چرخ یاوربدستت گاه تیغ و گاه ساغر
ز جور دهر جانت در امان باددلت بازیردستان مهربان باد
باین گفتار چون شر را دعا کردزمین بوسید و عرض مدعا کرد
که شاها در جهانت هست نامیچه می خواهی تو از عشق غلامی
غلامی را کجا آن قدر و مقدارکه باشد چون تو شاهی را سزاوار
بسا می بینمت از خویش غافلنمی سوزد چرا بر دولتت دل
خردمندی زدی دوشینه فالیهمانا اخترت دارد وبالی
بجز حرف ایازت بر زبان نیستسخن از آنچه باید در میان نیست
دریغا بخت شه را خواب برده ستکه پنداری جهان را آب برده ست
دریغا بخت سلطان خفته تا چندازین غم خاطرش آشفته تا چند
ازو سلطان چو این پیغام بشنیدچو این پیغام را هر شام بشنید
بسی گردید گریان و همی گفتمیان گریه خندان و همی گفت
دریغا کار ما را با دل افتادبدل افتاد کار و مشکل افتاد
دل محمود در دست ایازستکه کار دل همه عجز و نیازست
مبادا از دلم پرسی که چونستکه چون کاوش کنی دریای خونست
نمی دانم دلم را این چه حالستکه غمناکست و در عین وصالست
دلم دردا بحال مشکلم سوختکه آتش نیست پیدا و دلم سوخت
بگو تا کی خرابم داری ای دلقرین اضطرابم داری ای دل
شبانم تیره و خواب مرا نهلبانم تشنه وآبی مرا نه
بخون گشته دلم رحمی که وقتستبکار مشکلم رحمی، که وقتست
ولی با آن صنم عشقم هوس نیستکه می دانم هوس را عاقبت چیست
بغیر از عشق پاکم نیست منظورکه چشم من مباد از روی او دور
ز خاک اوست پنداری گل منمبادا خالی از یادش دل من
مرا زنهار نشماری هوسناککه دست ماست چون دامان او پاک
بود اما چو مهرش پرتوافکنبغمازان شود این راز روشن
که نه از بادحسنش شدم مستدلم رفت از خرامیدنش از دست
شما را نیست در گوهر فروغیکه پندارید می گویم دروغی
چو شه را جان ازین اندوه بگداختبعزم دشت روزی خیمه افراخت
شکار افکن پی سیری و گشتیهمی رفتند از دشتی بدشتی
همه چون دامن صحرا گرفتندبمستی نشئه از صهبا گرفتند
ز نزدیکان شد گفتا جوانیکه می آید به چشمم کاروانی
بگفتا شه غلامان را که پویندز حال کاروانی باز جویند
کزین آمد شدن، مقصودشان چیستازین منزل بریدن سودشان چیست
پس از رفتن چو یک یک بازگشتندبخاصان دگر دمساز گشتند
بشه گفتند ایشان کاروانندکه در اندیشه سود وزیانند
بما از آنچه باید باز گفتندنپنداریم رازی را نهفتند
گرفتیم آنچه می بایست در گوشدریغا گشت از خاطر فراموش
پس آنگه گفت سلطان کای ظریفانکه با شاهید دیرینه حریفان
همه تیغ زبان بر من کشیدیدچگویم زانچه گفتید و شنیدید
خبر گیرید ایاز اینجاست یا نهشکار افکن سوی صحراست یا نه
بگفتندش که اینجا حاضرست اوپی خدمتگزاری ناظرست او
بگفتا پس ایاز نکته دان راایاز نکته دان خوش بیان را
که رو تا کاروان و حالشان پرسزکار و بار نیکوفالشان پرس
بگو از آنچه باید گفت و گو کردبجو از آنچه باید جستجو کرد
ایاز کاردان بس شادمان شدزمین بوسید و سوی کاروان شد
چو شد آنجا با کرامش فزودندبه میر کاروانش ره نمودند
بشارت داد میرکاروان رانوازش کرد دیگر رهروان را
خبر پرسید از آغاز و انجامنخستین آنکه از مصرید یا شام
چه می پوئید و با که کار داریدچه می جوئید و چه دربار دارید
چو از این سرزمین بندید محملکدامین شهر را سازید منزل
بگفتندش که ما از شهر چینیمزشهر چین و از آن سرزمینیم
متاع ما متاعی نیست لایقکه باشد طبع شاهان را موافق
زمصر و شام ما را آگهی نیستمتاع ما بجز دست تهی نیست
ازین جنبش اگر گیریم آرامبجز ایزد که می داند سرانجام
چو از این سرزمین رحلت نمائیمخدا داند کجا محمل گشائیم
غرض از آنچه باید باز پرسیدخبر زآغاز و از انجام پرسید
چو شد کاروان و شاد برگشتخرابی رفته بود آباد برگشت
بگفتی آنچه باشد گفتنی بودبسفتی هر گهر کو سفتنی بود
پس آنگه شه در آوردش در آغوشهزارش بوسه دادی بر لب نوش
بگفت او را که بدخواهت خجل بادتو گر خون مرا ریزی بحل باد
ایاز، آن خسروی کش من غلاممبه عشق او برآید کاش نامم
کزین پس چون زمن دستان نگارندیکی از عشقبازانم شمارند