شمارهٔ ۲ - شاعر ساده سخنم
ای کمال النسب از بهر خداوند مگویکان ندیمان گزیده ز کجا کردی روی
هریکی همچو سگ لاک دوان از پس بویضرر نقل و هلاک قدح و مرگ سبوی
بدم مفت دوان دربدر کوی بکویدم ران خورده بوقتی که نبدشان دم روی
همه مردند ولیکن چو زنان قبه بسویسر این طایفه خر پسر بوالخطاب
قاضی آن بد نسب خر روش ترک نژادکه چو دید او کله کیسه زرش آمد یاد
آنکه بی سیم کسی نبد از ارش نگشادسیم وی دادی و از مهتری این دارد یاد
جاودان بادا آن جای طهارت آبادکه سراج الدین بگرفت و به پشتش بنهاد
کویم از سفره او گرچه نگویم که نه . . . ادنان خائیده برون کرد و درانداخت لعاب
چو ازو در گذری نوبت بهزاد آمدآنکه با سیرت الفیه ناکار آمد
سربت او چو از آن کار بفریاد آمدبخر انبار کنی دعوت چون باد آمد
ایر بهزاد صد و سی من آزاد آمدرگ پشتش چو تبر دسته فرهاد آمد
. . . ن او مر . . . س سربت را استاد آمدبگه خوردن حمدان چو دو سه خورد شراب
پسر کافی آن تا بت بستان افروزجفت آذرگون با لاله رفیقی دلسوز
آفرازه زده بر سبلت و ریش از گز و گوزپسر زین پی مسخرگی را شب و روز
عاریت داده بدو سبلت و ریش و بیغوزبنجارا شده هنگام صبی علم آموز
تاج برهان اجل کرده ورا خشک سپوزچو لحافی را گفتی که همی گاد غراب
باز قاضی حسن آن دم زنخ نو کردهبدل اندر همه را نرخ بیکجو کرده
در پی خرزه سادات دوا دو کردهوان بامید خر انبار روا رو کرده
بنفاق و به ریا لا و لم لو کردهچون سگان نیم شبان بانگ عواعو کرده
بنجا را شده و حجره یکرو کردهبدم نان بکشان رفته کشان . . . ن بشتاب
قاضی اسعد که عمید است او خزاعی نسب استمرکز دانش و سرمایه و فضل و ادب است
به عجم زاده ولی فخر نژاد عرب استدیدن طلعت میمونْش طرب را سبب است
سخت عالی نسب و خوشخط و نیکو لقب استبابت مردم کولنگ لگام عرب است
با چنان روی نه . . . اد است کس او را عجب استبسته گوید من ایر ندیدم در خواب
راست گوید همه دید است ببیداری درخورده بسیار بمستی و بهشیاری در
. . . ونش خو کرده بخردی بکلان کاری دربوده یکسان بستانی و نگونساری در
گشته درمانده ببیماری . . . ون خواری درتا شکیباست بدو علت بیماری در
مرد خواهد که بگیرد بشب تاری درتا کی و چند به . . . ون در زندش قاب قاب
دیگر اسکاف حکیمی که بخوی مگس استدول حلواست چو حلوا ز همه باز پس است
بانگ بیهوده همیدارد گوئی جرس استوز بسی گنده دکانش بمثال جرس است
گرچه با مایه کمی دون و دنی و دنس استدر سرش از شرف و جاه و بزرگی هوس است
شرف و جاه چو وی تیره دلی این نه بس استکه به نزد تو خداوند بود روشن است
ده برون کن که اگر دیرتر آنجا پایدهر زمان بر هوس او هوسی بفزاید
وی چو در مجلس تو مرغ مسمن خایدماهی زنده به . . . ون جای دگر خوش باید
پیش ما آید و انگشت بگه آلایدخود ورا آن سزد و آن خورد و آن شاید
خویشتن را ز پی دادن . . . ون آرایداز پی ایر دود در به در و باب بباب
کرم رویست ولیکن چو نُکَت آغازدبه یکی نکته بناجور برف اندازد
دوزخ آنرا که خرد از سخنش بگدازدسیفک چنگی باید که رهی بنوازد
زآتش گرم سماعیش سری بفرازدتا ز گرمی سر حمدانش بزانو بازد
خر کل گوزی پر سیفک چنگی تازدتا بشهباز نگاهی نکند خر بصواب
من بیچاره مگر بر رخ آن مه نگرمکه چو در وی نگرم جامه بتن در بدرم
بزبان با سخن او سخن مه نبرمبر لب او که همی گوید شهد و شکرم
تو دهی بوسه و من خامش بوسه شمرمور تو کاری دگر آغاز کنی خون بخورم
نه ویست از رحم مادر و پشت پدرمکه بدین کار مرا با تو رسد غیرت و ناب
ذوفنونست که او هست ازین برده برونچون ندیمان دگر مرد ندیده پس . . . ون
گشته معروف بحلم و بوقار و بسکوننی چو من اندککی دارد در مغز جنون
در سمرقند ز ننگ گهکی گوناگونجامه چینی را سم ستاندست زبون
جامه چینی او را نه چگونه است و نه چونهمه را چام شرابست ورا جام سراب
در خانی ز پس اوست و بآنحلقه در استنتوان گفت کز آنهاست کز آنها بتر است
سرخ مرد است ولی چاره چه دانم چو غر استسرخ عر نبود در زیر برنگ دگر است
فلسفه داند و از فلسفه دانان خر استکز دو تن زیر یکی باشد و دیگر زبر است
زبری را بفتادن ز بلندی خطر استزیرکی ورزد وزیری کند آن حکمت باب
ای خداوند یکی شاعر ساده سخنمبمزاح است گشاده همه ساله دهنم
با ندیمان تو عشرت زنم و ربح کنمنه ندیمان تو . . . لند و بدیشان شکنم
بلکه خود را بندیمان تو می برفکنمگر ندیمان تو . . . لند ندیم تو منم
باد در . . . ون ندیمان تو دم ذقنمسر هر موئی بر ایر خری بسته طناب