گنج

شمارهٔ ۱

۴۸ بیت
عاشقم بر کل شبلی که سرش بی موی استچهره بی زحمت زلف خوش عنبر بوی است
وه نیکوست بر او گرچه کل بدروی استگوی سیمین صفت جامی نشست اوی است
کوه سیم است چرا بیهده گویم گوی استعشقش آورد بدین بیهوده گفتار مرا
شاهد شاعر اگر مسخره باشد شایدزانکه از شاعر و از مسخره بزم آراید
سیلی و ژاژی این میخورد آن میخایدچون شود طبع خوش این میهلد آن می . . . اید
پس بدینروی مرا بی کل شبلی بایدور نباشد کل شبلی نرود کار مرا
آن کل شوم نیک تیر دل از من بربودعشق بر عشق چو آروغ برافروز فروز
یاسمن‌گون رخ . . . ون را به زِهارم بنمودشب ز سودای ویم دیده حمدان نغنود
کرد بی جرمی آن کل کلان . . . ون جهودبه غم عشق بدینگونه گرفتار مرا
کل بودی چون نای به گوش . . . ایرمبنوائی بربودی دل و هوش . . . ایرم
نوش بدی چشمه نوش . . . ایرمزده در چشمه نوشش سر و گوش . . . ایرم
کل شد و برد به . . . ون داغ و دروش ایرماثری ماند از آن داغ به شلوار مرا
کل شبلی بر ازینگونه که دل خواهد خواستبدو رخ ماهی پذرفته خسوف و شده کاست
قامتش سروی کز نیمه بباید آراستجفته گاهی به سفیدی و به لعلی می و ماست
تا بر آن چفته بخفتم نتوانم برخاستتا به صد کاخ نکررندی بیدار مرا
کل شبلی شد ازینجا و مرا شد معلومماندم از صحبت آن جفته سیمین محروم
سخت کردم به دیگر جای سر ایر چو مومرخت دل بر دم هر سو ز هوای کل شوم
وانهمه مهر وی افکند بر حاجت بومتا وی آگاه شود ساخته کاچار مرا
حاجب بوم جوانمرد به سیم و زر و زنگز ره حکم و تواضع به دهان و گردن
یک منی خورد همی سیکی و سیلی ده منبه بد خلق همه عمر به پیوست سخن
از نکو خواهی هرگاه که بپیوست به منخواست تا پیش خداوند بود یار مرا
عاشق و مست ویم زانکه بدین میمون دستیال میشوم سیهلک را کاخ اندر بست
خواست آن یال چو جلان تنش از کاخ شکستخواست بی فایده بد چون نشد از . . . دن پست
بشکند گردن آن غرزن و امیدی هستکه به تنها نتواند بود او یار مرا
حاجب بوم یکی باز سپید است به فال. . . ایگانش چو جلاجل شده دمش چو دوال
خاصه را صید گرفتار میان چنگالعامه مردم را داده از آن صید حلال
در دعا گوید صدر همه عالم همه سالیارب از صید حلالش تو نگه دار مرا
آن خداوند که خر را ادب الکند کندآنچه باشد به در . . . ون به گلو غند کند
نام . . . و ن و . . . س سنبوسه و بلکند کندبخورد چندان کان سرخ سرش گند کند
ور به شهوت نظری بر فلک نند کندرام گردد فلک و گوید بفشار مرا
سر آن دارم کاندر گذرم از سر هزلمدحش از دفتر جد خوانم نز دفتر هزل
کعبه مدحت او را نگشایم در هزلشجر مدحت او را نکنم پرور هزل
گرچه باغ سخنم با بر جد و بر هزلجد و هزل آمده پیدا چو گل و خار مرا
خار در چشم کسی باد به فصل گلشنکه به دیدار خداوند ندارد روشن
ذوالمناقب که بیفزود خدای ذوالمنشرف و منقبت او ز همه خلق ز من
سخن خوب چنین گوید با اهل سخنمن بوَم مادِح او نبود مقدار مرا
آن خداوندی که مر دین هدی راست ضیاکف بخشنده‌اش ابریست معلق ز هوا
که بباران سخاوت بوَدش میل و هوارأی رخشنده‌اش تابنده‌تر از شمس ضحی
ماه گوید که نه گر قبله کنم رأی وراراه گم گردد بر گنبد دوار مرا
قدم همت او فرق فلک را سوده استنظر او خطر اهل هنر بفزوده است
رودکی‌وار یکی بیت ز من بشنوده استبلعمی‌وار بدو ده صلتم فرموده است
جز به رادی و جوانمردی او کی بوده استهرگز این رونق و این تیزی بازار مرا
پسر صدر کبیر است و ازو نیست بدیعخُلق نیکو و رخ چون گل تازه به ربیع
همچو روزی ز خداوند به عاصی و مطیعکرم اوست رسیده به شریف و به وضیع
صلت نیک فرستند به ثناکر تشییعبر اثر کاین صله بپذیر و میآزار مرا
تا که چشمه خورشید ضیا باشد و نورچشم بد باد در ایام ضیاء‌الدین دور
دل او تا نشود خالی فردوس از هوربه یکی لحظه مبادا شده خالی ز سرور
تا جهان گویدش الصدر جهان تا دم صوریه کدم از لهو و لعب مگذر و مگذار مرا