گنج

شمارهٔ ۱۲ - بق بق بققو

۱۱ بیت
دوش آن بت من بر فرسی ابلققیقیآمد بر من با دهنی فندققیقی
شوخ شغبی شیوه گری شهره نگاریکز نور رخش برده فلک رونققیقی
گفتم که کجا بودی ای یار دلارامکردی ت فراموش مرا مطلققیقی
اکنون چو رسیدی کله از سر نه  و پیش آیتا با تو خورم چند می مروققیقی
بنشست و نخوردیم بسی باده دمادمچون خسرو و شیرین چو یکی زورققیقی
مستک شد و افتاد و سر آورد سویخوابپیدا شد ازو گنبد سیمین بحقیقی
من نیز برون کردم چیزیکه نیاردخفتن ز نهیبش ملک دور ققیقی
در خیمه او بردم زینگونه علم رااو نیز امان خواست همی صبح حقیقی
کز بس بجنباندم از بس زدنم شدحوضی که درو مرغ زند وق وققیقی
این شعر بدان وزن وقوافیست که گفتموقا و ققا وق و ققا و ق و ققیقی
اینست جواب غزل خواجه سنائیبق بق بققو بق بققو بق بققیقی