شمارهٔ ۱۰ - داند که نهاد شاعران چیست
گویند مرا که از نظامیچون صله نداد باز خوه شعر
گفتم نخوهم که گفت خواهماندر ره او هزار ده شعر
شاه سخنست و مقبل دینشاهی که ورا بود سپه شعر
یک بیت ز یک قصیده ویمعنی دارد فزون ز ده شعر
هر بیت ز شعر آن شه بیتهر شعر ز شعر اوست شه شعر
داند که نهاد شاعران چیستگر نیکو شعر و گه تبه شعر
بی هیچ طمع کسی نگویددر هیچکس از پس سفه شعر
چون رسم چنین بود بهرحالدندان بکند ز من تبه شعر
فرش صله باز گستراندچون کرده بوم بدو تبه شعر
یکرو صله یافتستی از مندیگر بستان و باز خوه شعر
منشی ستد و هجا سرائیآه ار گوئی هزار ده شعر
ای خسرو نظم را چو دستورگوئی که تو شاهی و سپه شعر
پس چون بهجا زبان گشادیناگفته مرا هنوز ده شعر
دانگیم نداده ای اگر چهنیکو شعرم نیم تبه شعر
مغز است خرد بجای میداردیگر برم از سر سفه شعر
گر همت خود سفید کاریدانم که ترا کند سیه شعر
دانی که به حضرت سمرقندبردم بر شه وزیر شه شعر
در اثمد تو چو باز کردمشاید که کند مرا تبه شعر
یکشعر بس آن کتانه دق راکاشراف بود در آن دو نه شعر
وز منت آن بدیهه رستمبا دار مکن دگر شه شعر
بر تو صلت از خرد بمانمگر در تو نخواهم از سفه شعر
گیرم که تو مرد نیک شعریمن در حق تو شدم تبه شعر
منت چو نهی بمن برار چهبردی بر شه وزیر شه شعر
نزدیک وزیر شه چه از توآرند یکی و دو و ده شعر
یحذانک نیابی ار توانیگر خوانی بر همه سپه شعر
آن شعر که گفتمت بمن دهکانداختنی نیم ره شعر
وآنرا که تو شعر گفته ای پرگر صله نداد باز خوه شعر