گنج

شمارهٔ ۳۹

۱۲ بیت
ممدوح نمایند بسی بار خدایانزین تنگ دلان؟ اینک درایان
همچون رده مور نگرشان از حرصوز تنگی دست این گره شعر سرایان
خورد را ز ره مدحت منحول مغرورمداح نماینده بممدوح نمایان
دامن گره افکنده بدامن همه هم پشتهر روز روان گیر بدوشان چو گدایان
تا صبح دمد آمده با خدمتگارانتا شام شود در شده با روزه گشایان
با خویشتن آورده بهر قاعده ای برکاسه شکنان راه کشان لقمه ربایان
از لکنش معده است نه از طلعت فرخهر یک بستم ساخته خود را چو همایان
شاگرد کل جوهریند این همه در حرصز استاد فزونتر شده این لقمه بیابان
از غایت بی بنگی و از حرص گدائیاستاده براه اینهمه یافه در ایان
پر کارتر از سوزنی امروز کسی نیستلیکن چو وئی نیست کس از عالی رایان
او را در دستور خداوند جهان بسبی حشمت و بی منت این بار خدایان
فرزانه امیر اجل صاجب عالمکافراخته شد زو علم صاحب رایان