شمارهٔ ۲۹ - میزبانی
به میزبانی نزدیک آن جگر بندمنوید دادم و آوازه ای درافکندم
حرام خواهد بودن کنون نوید مراهنوز ساختنی مانده کارکی چندم
خدو . . . وایه و . . . ایر چو سنگ و جامه خوابشداست ساخته باقی بر او چه پیوندم
بتنگدستی به زین کجا توانم ساختمگر بسازد تدبیر این خداوندم
چه مایه ابله و دیوانه غرزنم که چنینبتنگدستی دل در فضول می بندم
چو من بدیوی و دیوانگی یگانه بومخرد بنزد من آید ازو نه بپسندم
ز حال من چو خداوندگار میداندکه نیک مفلس و قلاش پیشه و رندم
ز میزبانی من ساخته کند پنجیوگر نه چاره خود را زخود فرو بندم
بپنج چیز بر او صلح کردم و نخوهمتکلف ششمین گر دهد بسوگندم
ز نان و گوشت و سیکی و هم ز مطرب و ثقلزیادتی نخوهم ور خوهم خردمندم