شمارهٔ ۲۲ - حنائی
دید حنائی به . . . یلر میل زن خویشوانچه کلان . . . ایر شهر خیل زن خویش
برد زنش را به . . . ایر خوردن مهمانرفت بهر خانه ای طفیل زن خویش
داد به . . . ادن بزن سبیل و ز کنجیگرم فرو . . . ید بر سبیل زن خویش
غله امسال اگر گروگان گرددجمله بپیماید او بکیل زن خویش
مفت زن و زن بمزد گشت و فرو جستاز نفقات نهار و لیل زن خویش
ویل نیاید اگر بقلب حنائیبر شده بیند بچرخ ویل زن خویش
کرد زن خویش را سهیل خر انبارگشت حنائی همان سهیل زن خویش
بر سر او سیل غم براند زن و رفتتا کندی ناودان بسیل زن خویش
. . . ایر به . . . ون کسی بود که نگویددید حنائی به . . . ایر میل زن خویش