گنج

شمارهٔ ۳۹ - عقل و جانم برد شوخی آفتی بتیاره ای

۱۸ بیت
تاز بازم ایر من در . . . ن هر زن باره‌ایزین مناره شبه ابری . . . یگان چون باره‌ای
بدرگی، سرخی، درازی، کفته‌ای، آشفته‌ایکافری، . . . س دشمنی، . . . ن دوستی، . . . ن‌باره‌ای
فاخته طوقی، شتر لفجی، غضنفر گردنیخر سری، غژغا و مویی، اعوری، عیاره‌ای
زین سرایوئی، یک اندامی، درشتی، یردلیمغ کلاهی، مغ روی، بر آب رود افشاره‌ای
بد . . . سی، جغریق کاری، پای لغزی، سرزنیبلغم اندازی، کلی، سرگبن کشی، گه خواره‌ای
پر خدویی، زشتخویی، خیره‌رویی، خربطیچوب کوبی، آهن و پولاد و سنگ خاره‌ای
معده کوبی، ناف کاوی، دل دری، شش افکنیگرده گون رود آکنی، تن سوزه‌ای، . . . ن خاره‌ای
دوغ ریزی، رب روی، لوطی نژادی، . . . ن دریعاشق . . . نی که دارد درگه و در ساره‌ای
تیز خشمی، زود خشنودی، قناعت‌پیشه‌ایداروی هر دردمندی، چارهٔ بیچاره‌ای
بینی اندر گبر کان تا ز تن چون بنگریکوه تازی، تاز بینی در بن هر تازه‌ای
هرزمان در رومه گه بی‌زمن چون بنگریهر نخی چون دانگ سنگی هر رگی چون باره‌ای
گاه . . . ن گردنش بینی برابر داشتهپیر پنجه ساله را با کودک گهواره‌ای
از سر نیمور من هرگز کجا بیرون شودعشق هر سرگین‌فروشی، مهر هر . . . ن‌پاره‌ای
هر کرا زین . . . ر سرخ و سخت من درخور بودرایگان . . . یان کنم بی‌رشوت و بی‌تاره‌ای
ایری سخت رایگا آواز در عالم زدمتا بدین آواز باز آیند هر آواره‌ای
خوردن ایر مرا بر خیره گر منکر شدنددیدنش اجرای . . . لان را کم از نظاره‌ای
چون سنایی شاعری برسازم از نیمور اگربر سر نیمور ترساوار بندم شاره‌ای
هم بر آن وزن سنایی گفت سلمانی بچهعقل و جانم برد شوخی، آفتی، پتیاره‌ای