گنج

شمارهٔ ۱۶ - ابوالعباس ترشروی

۱۴ بیت
بخواهم گفت وصف سرخ کناسچو کرد اندر دلم ابلیس وسواس
ترشروئی، ابوالعباس نامینشسته بر بساط آل عباس
بتن ماننده روباه مسلوخبسر ماننده بیغور نسناس
بسان پاچه گاوی که از مویبرون آرد ورا شاگرد دواس
نشان طوق بر گردن چنان چونغلام ارمنی جسته زنحاس
کلاهی بر سرش، رسته کلاهیبرون در دست برد هیچ فلاس
چو مس از روی سرخی و ز سختیچو روی و آهن و پولاد و الماس
همیشه سارق سرقین مهلعکلید حجره فرماق و قیماس
صفات خواجه نیمور منست اینکه گفتم پیش این یکمشت نسناس
چه نیمور و چه اشنان کوب بقالچه نیمور و چه گندم کوب هراس
من این نیمور خود را وقف کردمعلی صبیانکم، یا ایها الناس
اگر نیمور من روزی بمیردکفن باید و راسی جامه کرباس
رفیقا کاف . . . ن بر . . . ر من نهپس آنگه خوه بکف، خواهی بیاماس
چرا دزد سنائی از خطیرینخواهم خورد زرق و هزل و وسواس