گنج

شمارهٔ ۳ - در هزل و مدح علاء الدین

۴۴ بیت
ای سرخ بادسار چو سر کفته بادرنگبا سرخیِ طبرخون با سختیِ زرنگ
صوفی شدی و صوف سیه شد لباس توچون صوفیان کلوته به سر بر عقیق رنگ
از زیر پنج پرده به شاهد نظر کنیچون صوفیان به رقص درآئی هم از درنگ
شاهد ز صحبت تو بود تنگ سیم اگردر خدمت تو آید با تیزگاه تنگ
گردی بسان سرخ بت بامیان ستیخباشی بر آنکه خیک بتی را کشی به چنگ
سنگی و بر سر تو شکافی چو چشمه‌ایوآب حیات قطره چکان از شکاف سنگ
با زور پیل مستی و با سهم شیر نربا شکل اژدهائی و با هیبت پلنگ
با یک نفس عوض نشود زور تو به ضعفتا یکزمان بدل نشود نام تو به ننگ
از بهر هوت تو خورد مرد کیسه‌دارجوشیده و کباب سقنقور و استرنگ
ماند به تو گهی که کنی . . . ادنی طلبدیوانه‌ای که خورده بود کوکنار و بنگ
چون چشمت آب گیرد پیشت یکی بودهندی و زنگباری و آلانی و فرنگ
از روم و زنگ بر تو نشانست روز و شباز سهم تو به روم نخسبند و نه به زنگ
همچون پشنگ کوژی رگناک و شوخناکگوئی که گرز توری در قبضه پشنگ
آنرا که از تو خورد و به ناجایگه فتادبرداشت از زمین نتواند به صد پشنگ
فغفور چین هزیمت گردد به روز حربگر سید اجل ز تو سازد سلاح جنگ
والا علاء دین ملک آل مرتضیکایزد زدود آینه ملک او ز زنگ
نادیده تخت ملک سعادت چنو ملکفرهنگ دان و زیرک و بازیب و فرّ و هنگ
آن سید اجل که ز سهم مها بتشبگسست نسل خارجی از ترمد و زرنگ
نام ورا به سینه اطفال شیعه برتا نقش برکنند ببندد به آذرنگ
آن نر نر سپور کز آورد بردِ اوغیرت برند فصل بهاران خران غنگ
آنمرد مرد . . . ای که او کنگ کنگ رادر حین فرو برد به کلندان چون مدنگ
کوکنک پیش او چو نهد سینه بر زمینفریاد و نعره دارد چون بر هوا کلنگ
زان . . . ر خر که سر به شکم برنهد چو بوق. . . رش قویتر آید نوخیز نیم لنگ
چون نقش ده به . . . ن کلان منکیاگرانزان . . . ر نقش چارده خواهند گاه منگ
تا کی دهم شراب مدیحش به جام هزلنیشکر است هزل من و جد من شرنگ
از بحر هزل گوهر مدح ورا به جدرانم به سوی ساحل برکشم به کنگ
مدح ورا به خامه جد نقش برکشمدیوان کنم منقش از آن چون بهشت کنگ
کنگ اندر افکنم به در . . . ن شاعرانتا مویهای . . . ن بکنم از نهیب کنگ
زین شعر شاعران را گردد یقین که مناز هزل و جد توانگرم از زر و سیم دنگ
در جد قرینشانم لیکن به باب هزلمن کوس خسروانم و ایشان دف تبنگ
با عیب گیر شعر من اندر قرین شودبازی همی دهد خلخی را به شالهنگ
دارم امید ازو که ادبشان کند به همزان سرخ بادسار چو سر کفته بادرنگ
ای خسرو سیادت بر ملکت شرفملک تو بی مخافت تاراج رند و شنگ
بی یار در سیاست و در مردی و هنربی مثل در کیاست و فرهنگ هوش و هنگ
گر رستم است خصم چو حمله به وی بریبندی گره به پاردم رخش و پالهنگ
از حربگه غریو برآید چو خصم رااز حلقه کمند به حلق افکنی کمنگ
زیر زبر شود دل خصم تو در نبردزینت چو بسته شد به زیر تنگ و زیر تنگ
پیکان تیر تو سزد از تیر آسمانروز شکار چون به کمان درکشی خدنگ
تا خام خویش غاشیه زین تو کنداز پوست ماروار برون افکند پلنگ
تا شاخهای خود به کمانت کنند وصلتیر ترا به دیده پذیرند غرم و رنگ
هر مردمی که هست جز آن تو در جهانمکر است وزرق و لوس و لباسات ریو و رنگ
تا از دینگ دانه انگور برکنندوز وی شراب‌وار کند باده چو زنگ
بادی تو باده بر کف و دل پر نشاط و لهوگوش تو پر ز نغمت و الحان نای و چنگ
جنگ غنا فشارده نای حسود تووانگور وار کرده نگونسارش از دبنگ