گنج

شمارهٔ ۲ - در هجو دلداری

۴۴ بیت
نرخ جماع ار شبی رسید بدینارکار فروشنده راست وای خریدار
خوش بهل ای جان و کاهلی مکن ای دوستپشت به دیوار بامشان مکن ای یار
به ز تو بسیار هشته است و هلد نیزتو نه تو آری همی خیار ببازار
دست بدیوار نه که روی نکو راگنج روانست زیر هر که دیوار
سیم بدست آر زانکسی که نهادتبهر جماع تو سیم بر سر دستار
دست بدستار دار و سیم چو دادتپشت بدو دار تا گشاید شلوار
گوئی عار است هشتن آری عار استهیچ کسی کو که سر بر آرد ازین عار
یک سروده شاخ چون گوزن برآرندهر چه درین شهر شهره بینی و عیار
آسان کار است هشتن ار تو ندانیمنت بیاموزم ار بداری شلوار
. . . ر به . . . ن چون نفس رود بگلوبرهمچو نفس میکند بشرط برو آر
هیچ برون در نمیرسی بطبیعتتو رو و بیرون شو اندرون کن برآر
نزد خرد پیشگان اهل صناعتدار بود سودمند و . . . اد زیان کار
من نه بر آنم که تو زیان زده باشیجمله زیان بر منست و سود تو بسیار
ایکه ز یک تیز تو به نیم شب اندرچشم گروگان خفته گردد بیدار
خفته چه باشی بخواب غفلت برخیزپیش که ریش آوری درم نه و دینار
پند مرا کار بند و برره . . . ادنراست تر از تیر باش و نرمتر از تار
قلب مپندار مرمرا که نه قلبمآنچه بگویم ترا زاندک و بسیار
من خر پیرم بکاروان لواطهگر نبرم بار ره برم بعلفزار
. . . ن یکی کودک ار درست بمانماز مشرف خاک بو نو اسم بیزار
گر بگروگان خود نیابم توفیقراه نمونی کنم به کیسه سرکار
خسرو سادات میر شرق و خراسانصدر و سر اهل بیت حیدر کرار
آنکه ز حمدان خوشگوار لطیفشگنده و شلف آرزو کند خر انبار
کنج دهان معای شیب کند آباز صفت . . . ر او چو سازم گفتار
هست چو آن گرد گژم و بر سر آن گردعرصه نیرم شکن تبر زده یکبار
سرش چو ناریست کفته در پی خفتندانککی چند نارسیده در آن نار
هر که از آن نار دانه خورد خنک دلگشت و چو گلنار کرد گونه و رخسار
کیسه زر چون زنار دانه بیاکندکسوت دیبا گرفت و مرکب رهوار
. . . ر مخوان نعمت زمین و زمانرارأفت بی مال خوان و صحت بیمار
. . . ن عدو را دریغ باشد از آن . . . رباد بنیمور من عدوش گرفتار
دست بدارم ز هزل و مدح سرایمزانکه خداوند من بمدح سزاوار
ای شه اولاد مصطفی که زایزدتاج شرف داری و کرامت بر تار
در برت از حضرت رسول دو منشوروز دل امت ولایتی خوش و هموار
ملک سیادت ترا و پیش و پس توغیرت کرار رزم و لشکر جرار
از پس نهمار تا چه گفت معزیهر که کند قصد تخت و بخت تو نهمار
جد تو مختار ایزد است و تو در فضلاز همه اولاد جد خویشی مختار
منکر فضل تو نیست هیچکس الاآنکه ندارد بدین جد تو اقرار
امت جد تو از سخای تو بی بهرنیست بعالم و راز عبید و زاحرار
گردن کس زیر بار منت تو نیستزانکه نه منت نهی بکس نه نهی بار
ابر سخائی و آفتاب فتوتبر سر عالم همی نباب و همی بار
رایت اقبال تو چو گشت سرافرازگشت نگون بخت حاسد تو زاد بار
آنکه نگونسار شد مباد سرافرازوانکه سرافراز شد مباد نگونسار
باز در هزل برگشایم از آن تاهجو کنم بر عدوی جاه تو ایثار
باد دل حاسد تو تنگ و . . . س زنشهمچو فراخی ره فراخی عمار
این بدو صد بار از آن بهست که گفتمگنبد سیمینش را چو نیمه دینار