گنج

شمارهٔ ۵۴ - در هجو شاهری

۳۲ بیت
من آن کسم که چو کردم به هجو گفتن رایهزار مُنجیک از پیش من کم آرد پای
خجسته خواجه نجیبی خطیری و طیانقربع و عمعق و حکاک قرد یافه‌درای
اگر به عهد منندی و در زمانه منمراستی ز میانشان همه برای و درای
مرا به شاعری اندر بگو چه باک بودزرومه سوز کل کور پای خانه گدای
فرخج کوری بدطلعتی چنانکه به استکلخج . . . ر خر مغ ازو برای و درای
دو دیدگانش چون ماکیان برآمده تندویده . . . ایه در او خاه زای و خاه مزای
ز جغد و بوم به دیدار شوم‌تر صد رهولی به طعمه و هیچال حجر . . . ن همای
خبر ندارد از کار شاعری چیزیجز آنکه مرده‌ستایی کند ز جای به جای
نهاده گوش بر آواز تعزیت شب و روزکه تا که میرد و تا از کجا برآید وای
کسی نهاده به بالین مرگ سر تا ویز جای شستن خود زود گردد اندر وای
پس آن مصیبت و ماتم به خویشتن گیردمیان ببندد و گردان شود به گرد سرای
گهی معرف سازد ز ناکسی خود راگهی کجا نهم این کاسه گاه نوحه‌سرای
بسی بنالد بر مردهِ کسان او زاربه آوخ آوخ و درد و دریغ و هایاهای
لبی ز نان خبازه به گورکن ندهدوگرش باید با مرده خفت پایاپای
عذاب خلد و نهیب و قیامت و دوزخبه جای مرثیتش مرده راست خلد نمای
به شعر مرثیت او عذاب کرده شودکسی که نبود مستوجب عذاب خدای
خران دیزه به آواز پیش او نایندچو او به خواندن شعر آید و بدرّد نای
بدو که گوید از من چنانکه فرمایمکه ای پلید بد بدسگال بدفرمای
به هجو من چو رسیدی و از چه فارغ شدز گور باب خود ای قلتبان مرده‌ستای
مرا به هجو مترسان چنین ز دورادورکه گر برابر من شاعری و بزم‌آرای
بیا و گوی به میدان شاعری افکنکه تا که آید از ما به شعر گوی‌ربای
اگر من آیم دم را ز هجو من درکشوگر تو آیی می‌گوی و هیچ‌گون ناسای
مسای با من پهلو به ابلهی چندینکه نیک ناید با پیل پشه پهلوسای
به آتش اندری از آبروی رفته خویشمپاش بیش به سر خاک و باد کم پیمای
به پیش هجو من ای کور پایدار نه‌ایمرا به خیره به یک دست گونه برمگرای
چو . . . ر هجو به باد اندر افکنم دانیتو نونی و من نای و تو . . . نی و من گای
نصیحت است مرا بر تو گرچه خصم منیبه خصم خویش نمودن خطاست بندگشای
اگر طریق تو اینست و نظم شعر تو اینز کار خویش به بیهوده خود برآری لای
به ریش خویش چرا . . . همی فرو بیزیاگر نه ریش تو پرویزنی است . . . پالای
ترا بخواهم سوگند داد و دست به دستگرفت خواهم آن خواه شای و خواه مشای
گل نصیحت من خواه بوی و خواه مبویترا طریقت من خواه پای و خواه مپای
به حق ریشت در . . . ن من که یافه مگویبه حق . . . رم در . . . ن تو که ژاژ مخای