گنج

شمارهٔ ۵۳ - در هجو ابوالمظفر

۲۲ بیت
ای دیو بوالمظفر چون دزد بغنوییکشب بنخشب اندر پی فتنه نغنوی
از فعل زشت و سیرت ناخوب همبریبا دیو بوالمظفر خر کنگ کسنوی
تو گنده مغز شرعی و او گنده مغز شعربا وی بگنده مغزی همچون ترازوی
با دیو بوالمظفر گشته بحق و دادسیب دو نیمه کرده و گوز دو پهلوی
او راست بر تو فخر که او مؤمن نواستعار از تو بروی است که تو کافر نوی
معزول گشته ز پی اعتزال رااز مذهب حنیفی و از راه شفعوی
منکر شده عذاب نکیر و سوآل گورخوش کرده در دل آنکه نبینی و نشنوی
منکر شو ار توانی نار سعیر راتا اندرو بحشر نسوزی و بر نوی
هستی بزندگانی اندر عذاب گوروانگه بوی تباری ایمان و نگروی
بر تو عقیل و عدنان چون منکر و نکیربر سر زنی دبوس که نان آری شوی
گوئی که مرد معنویم در همه سخنمرد سخنت خواند تصحیف معنوی
بر موسی پیمبر و بریو شع بن نونبهتان زوربندی ای طاعن غوی
گوئی که از نبوت موسی بیوفتادگنجید در دهان تو کفری چنین قوی
از تو اگر جهودان این قول بشنوندبربایدت کسی ز جهودان به جادوی
تا آنگهی که جمله در انبار تو نهندهر یک فراز خویش جو ثعبان موسوی
مربوالیقین امام همه شرق و غرب راگوئی که ز اهل دین نبود او ز بدخوی
باب ورا گرامی خوان و بد گرایتا زین سخن که گفتی باشد برون شوی
برهان امام دین را خواندی خر سیاهزین زیر بار کفر و ضلالت چو خر بوی
با مرسلان نسازی با عالمان همیای مادرت جلب بچه ره برهمی روی
ماخولیای کفر تبه کرد مغر توچشم علاج تو ز طبیبان عیسوی
گفتند قطب دولت داند نمود و بسداروی مغز او بسر تیغ هندوی
عثمان بن سلیمان کز تیغ او قویستهم دین مصطفائی هم ملک خسروی