گنج

شمارهٔ ۵۲ - در هجو دوستی

۱۳ بیت
عطا گرفتی و شکر و ثنا نگستردیکسی چنین کند ای قلتبان که تو کردی
بجای شکر شکایت نمودی از همه خلقنماند کسی که نیازردی و خود آزردی
ولی نعم بشناسد سگ از تو بهتر سگبدین سبب که نئی سگ بحسرت و دردی
بشرط اینکه اگر سگ شوی مرا نگریلعاب در نچکانی بکاسه خوردی
وگر سرائی پیدا کنی مرا چو سگانبپاسبانی گرد سرای من گردی
دعای من بتو بر تو که مستجاب شوددعا کنم بتو بر تو بود که سگ گردی
چو سگ شوی بشناسی حق ولی نعمتبمردمی در ازین حق شناختن فردی
ترا بنامه بخود خواند افتخار الدینچرا بخدمت او دین و دل نپروردی
تو آنکسی که به سی سال خدمت خاقانز زر و سیم بریدی سپیدی و زردی
بجز خریطه شطرنج و گنج شعر و برنجز بزم خاقان چیزی برون نیاوردی
ترا طبیبک ترسا مربی آمد و بسطریق دین محمد سزد که بنوردی
بنزد من نه جوانمرد باشد آنکه ترابحق بداند و با تو کند جوانمردی
اگر نداری باور کنون حدیث مرابه . . . نت اندر . . . ر خران نآوردی