گنج

شمارهٔ ۴۶ - در هجو شاعری

۲۱ بیت
بس ریش گاوی ای خر زنار منطقهای قلیه و کباب تو خوک محنقه
خر . . . ل و خربفائی نه عقل و نه خرداندر سرت بخر دله ای و بخر بقه
یک خر مخوانمت که یکی کاروان خریکرد آخرت پر از علف کفر و زندقه
سالار بار مطران مهمرد جاثلیققِسّیس بار بر نه و ابلیس بدرقه
قوت و غذای باب تو و عم و خال توزاجال و از تکسک و جرایات و معسقه
آن احمقی که میرک سینا و جا حظ انداندر مقابل تو حجی و هنبقه
با عارف کواره و قاضی ز احمقیاندر قمارخانه به تفضیل و تفرقه
کردی گرو دو بالش . . . ن را بر حقه سیمبا ریش همچو به سر نهالین و مرفقه
کر گشت گوش یا بر زان گاه کودکی‌ستز آورد و برد میره دیلم به شقشقه
آوردت از رزان و به حمام برد و بازوندر کفت نهاد حمام مُطَوَّقه
با آنچنان حماقت گویی که شاعرمسوگند خور که نیست مرا قول تو نقه
سوگند چون خوری به طلاق سه‌گانه خورتا من شوم حلال‌گرِ آن مُطَلَّقه
کان قحبه را ز غبغبهٔ بوق کام کساندر فتد چو حلق کبوتر به بقبقه
این هجو را جواب گو ار مرد شاعریای تو و شعرت از در محراق و محرقه
ورنه برو به . . . ن زن خویش پای پایای خر مادرت به سر خر مخرقه
تا بود هست نزد حکیمان روزگاراحکام شاعری و قوافی مغلقه
در هیچ وزن و قافیه بر طبع سوزنیابواب هجو تو نخوهد شد مغلقه
تا شرط شغل سوزن و سوزنگری بودآخر همی به مثقبه اول به مطرقه
بادا ترا به مطرقه هجو سوزنیتا جایگاه فرق به مثقب مشقشقه
خر را چو بت گرفت بمیرد به اتفاقای هجو من ترا چو تب تیره محرقه
هرگز نطاق هجو تو نگشایم از قلمتا زنده باشی ای خر زنار منطقه