شمارهٔ ۴۵ - لکلک بچه
تا برون زد ناگهان از . . . یه سر لکلک بچهدید سر چون . . . ایه بر بال پدر لکلک بچه
با سری چون . . . یه از . . . یه برون آورده سرطرفه مرغی لکلک و زان طرفهتر لکلک بچه
بود همچون گوشتی کز وی گرفتی مورخوارگشت زینسان چون کلان شد مار خور لکلک بچه
همچو گنجشک از تن او برگرفتی مور کورگیرد ار منقار کودک مار بر لکلک بچه
هست بر لکلک ز جیلان و بَقَم منقار و رویپس چرا شد آبنوس و زرد بر لکلک بچه
از چه بر منقار و پای خویشتن وا کردهاندرنگ دیگر لکلک و رنگ دگر لکلک بچه
رنگرز رنگ سیه را معصفر هرگز نکردکرد منقار سیه را معصفر لکلک بچه
دید لکلک را پری چون کاغذ مهره زدهزد تحیر تازه در سرهای پر لکلک بچه
از پر نورسته و از پوست پیدا آمدهکرده بازوها چو میخ نیشکر لکلک بچه
همچو لکلک هندوئی گفتن نیاموزد تمامتا که در هندوستان فکند مقر لکلک بچه
هست لکلک بچه سلطان زاده گنجشککانلایقست این نام بر گنجشک و بر لکلک بچه
بین که همچون ریدکان باشد ز دیبا پوستشانهم ز بخت خوبشان دارد خبر لکلک بچه
بر فراز تخت بنشسته است و میخندد چو بختبر بداندیش رضا این عمر لکلک بچه
آن خداوندی که بر ریش بداندیشان اوکار . . . ن کردن نداند کس مگر لکلک بچه
تا نکوخواهان او در خانه دولت شوندمیگشاید لکلک از منقار در لکلک بچه
تا به جستن راه او باشد به سوی هندویپر همی آراید از بهر سفر لکلک بچه