گنج

شمارهٔ ۳۷ - در هجو خمخانه و مدح قلج تمغاج خان مسعود

۳۳ بیت
خر خمخانه را ناسور پیدا گشت و بیطارمبنیش از سقبه آن ناسور در یکهفته بردارم
چو خر شاعر بود بیشک که بیطاری کند شاعرچه داند آن خر شاعر که من شاعر نه بیطارم
ز تسعیر خر شاعر بسازم خمره مرهمبریزم اندرو سیماب و زرچوبه برون آرم
بمستی و بهشیاری بجای خواب و بیداریهمی تا آرمش نالان می افشارم می افشارم
خر خمخانه را آزاد کردم گفت نپذیرمدل خر کرگان را شاد کردم گفت نگذارم
مگر خواهد خر شاعر که از خر کرگان ویبوهم خر فروشان پر شود دیوان اشعارم
خر خمخانه را سهل است آزادی و آزردنروان میره باسهل را باید که بگذارم
عصائی چون دبه چوبی بکف کرده برآمد خرز بیماری همی لنگید و می پنداشت رهوارم
بخر گفتم تو بیماری و من با مارا گر خواهیکه بیماریت به گردد بخور زییین سرخ سرمارم
بگفت ای کور سوزنگر مرا آزاد کن آخرکه از جور تو افتادست با کیمخت گر کارم
بگفتم کای خر شاعر چو من هجوت خوهم کردنزمین خر زهره رویاند چو از بهر تو جو کارم
نوار نیز بر گرد میان بسته است و می لافدکه از انطاکیه قیصر فرستادست زنارم
بترساند مرا امروز و گوید باش تا فرداسر و کار مرا بینی چه باشد روز بازارم
بزیر بار هجو من خرک ژاژی همی خایدبتیز آورده ام خر را و خارشگاه میخارم
بگرد پاردم گشتم بپیری خر حکیمی راکه در خر کرگی روزی نجست از پیچ شلوارم
حکیمان سر غزل گویند و من بس سر غزل گویمنیم گوئی من از نخشب که از آلار و خربارم
بمداحان و مزاحان سعدالملک برخوانمچو اندر چنگ گرگان درفتاد از بره بیزارم
وزیر شاه سعدالملک مسعود بن اسعد راثنا و محمدت گوید زبان عذب گفتارم
خداوندی که صد برهان نماید گر کند دعویکه مرارکان دولت را برتبه صدر و سردارم
ز دوران سپهر خوبی و نیکی نمایندهبهر خوبی سزامندم بهر خوبی سزاوارم
قلج تمغاج خان مسعود شاهنشاه مشرق راوزیر ملکت آرائی کم آزار و کم آوارم
بسبق خدمت و فرمان پذیری بی چرا و چونفلک را در وزارت چون نبی را صاحب غارم
بنوک کلک مشک افشان ز عدل و سیرت احسانسمرقند چو جنت را بعون شاه معمارم
چو باب خویش سعدالدوله اسعد مسند افروزمجمال و سید و عبدند اندر عون و تیمارم
چو جد خو بعدل و فضل و عبد و سید اکنونجمال و سید اشراف و عون صدر احرارم
چو خورشید زرافشانم ز نور و نار با بهرهموالی را همه نورم معادی را همه نارم
بباغ ملکت و دولت بپاد افراه و پاداشنعدو را خار بی وردم ولی را ورد بی خارم
دلم دریای بخشنده است و دستم ابر بارندهازین ابر و ازین دریا بر اهل فضل دربارم
جهانرا فخر باشد خدمت من عارفی زانروکه من از گوهر و اصل و نژاد فخر بی عارم
ندانم یار کس خود را و بی کس یار خود دانمبنفس خود همی گویم که بی یارم پی یارم
خداوندا تو زینها شرم داری گفت و من بندهزبان تو شدم تا از تو هم پیش تو نگذارم
گذارم وام طبع خود باندک مدح صدر توکه از انعام اسلاف تو اندر وام بسیارم
درین مقطع بسعدالملک برنتوان دعا گفتنکه اندر کار خود دانا و زیرک سار و هشیارم