گنج

شمارهٔ ۳۶ - در هجو خمخانه

۱۷ بیت
خر خمخانه را آزار کردمدل خر کرگان را شاد کردم
ز ظلم و داد خر را آگهی نهکه با وی ظلم کردم داد کردم
همان کردم ز ظلم و داد با ویکه با مردان مردم زاد کردم
ز رخش رستم و شبدیز خسرونکردم یاد و از وی یاد کردم
بعان و عان ز من فریادها کردکزان فریادها فریاد کردم
خری خر نر سرو بزلنج نس رابزی بازی گرو استاد کردم
براه کهکشان پالیز ویرابرآوردم فرود آزاد کردم
چه کردم از پس آزاد کردنبنامش آخری بنیاد کردم
ز بهر خرمن او خرمن ماهبپنج انگشت حکمت یاد کردم
کهش از زعفران و جو زکافورعلف از عنبر و شمشاد کردم
بماندم اندکی تا خوش بغلطدکه بسپارش خر استاد کردم
بکه در سوزنش میخواستم داداز آن تدبیر باز استاد کردم
بدو دیوان شعرم شد خر آبادچو صلح افتاد خیر آباد کردم
بدان کاین صلح ما را جنگ خواندزبان چون خنجر پولاد کردم
روان میره را خشنود کردمخرابه هاش را آباد کردم
بنای دوستی نو کردم امروزعداوت کرد و شب خوش یاد کردم
ازین پس طیبتی باشد که گویمفلان خر را فلانجا گاو کردم