شمارهٔ ۳۴ - در هجاء نظامی
نظامی ارچه نمرد است مرده انگارمبه نظم مرثیتش حق طبع بگزارم
چه گر نمیرد و آنگاه مرثیت گویمچو نشنود که چه گویم چه سود گفتارم
لطیف مرثیتی پیش او فرو گویمچنانکه در دل او آرزوی مرگ آرم
ز شعر مرثیت من به آرزو برسدطمع به مجلس آن گنده سبلت این دارم
بمیرد آن سگ زن روسبی به مرگ سگاناگرچه گوید با شیر نر به پیکارم
از آنکه دیدن رویش به خواب و بیداریهمی بداند کاید گران و دشوارم
شب نخستین بنمایدم به خواب که منبچه صفت به عذاب و عنا گرفتارم
چنان فشارش گور آمد است بر من سختکه در لحد نتوانم که تیز بفشارم
سؤال منکر را پاسخ آنچنان دارمکه خرد شد بدبوسش ز پای تاتارم
دروغهای مرا دعوی قوی کردندبه کار خویش نمودند راه و هنجارم
سبک بگردن قواد من درافکندندنهاده موی بر آن اوستاد بازارم
ز گور تا لب دوزخ ببافتم رسنیز بهر بستن بار گناه بسیارم
سپس نهادم گامی از آنکه زور نبودسپوختند به دوزخ فرو نگونسارم
از آن دروغ که گفتم که خویش بردارمزیادتست غم و رنج و کرم و تیمارم
بسان سگ زه در پوزگان زدند مراولیک سگ نخورد زانکه بس گرانخوارم
وز آن دروغ که گفتم کز آل سامانماز آل سامان کس نیست اندکی یارم
چو بارنامه سامانیان همی نخرندغلط شده سر و سامان و راه و رفتارم
وز آنکه گفتم کوه خسک مرا ملکستبه خشک چوبی مالک کشید بردارم
هرآنچه کوه خسک سنگ داشت بر سر منزدند و هیچ فذلک نمیشود کارم
هزار دامنه هیزم همی ز کوه خسکنهادهاند چو انبار و من در انبارم
چنانکه دانه بُوَد در میان نار به بندبه بند و سلسله من در میانهٔ نارم
کس از محلت مردیکت از زر و یخ داننه میوه آرد و نه یخ نمانده پندارم
مگر که از یخ و از میوه سگزیان خوردندکه همچو ایشان من شیر مرد و عیارم
به جای میوه و یخ میخورم ز قوم و حمیمبه جای تره و گل خار باشد و نارم
طعام نارم و از خار مرمراست طعامچو خار زیر کنندم چو مار در غارم
یکی خیار همی خواهم از همه نعمتکه تا به همت خسهای . . . ن بدان خارم
به پیش کوهه زن برنهاده . . . ر چو یوغسوار گشته بر آن مرکبان رهوارم
بریده شد به سیادت ستم چو از ملکتبدین دو درد همی رینم و همی زارم
دریغ سی و سه باره زر و دوازده دهدریغ حایط و قصرم زمین و ابکارم
دریغ کوه خسک باز مینیارم گفتکه سنگسار کند مالک و سزاوارم
دریغ شهر نشابور و باغ و بستانمدریغ شهر بخارا و کوی ابکارم
دریغ نیم عروس و دریغ نیم ملککه این و آن سقط جبه بود و دستارم
دریغ چرغ و بنکجکت و طووس و خرچنگکه بوده رهگذر حمل زر و دینارم
دریغ شهر سمرقند و کوی خولیکانکه خواب ترکش باید به چشم بیدارم
دریغ خویشی سیدتکین همی آیدوگرچه گوید کز خویشی تو بیزارم
دریغ خربچگانی که چون غلام شدندمزین از کله تیز پود شلوارم
دریغ دفتر اشعار ناخوش سردمکه بد نتیجه طبع فرخج مروارم
تو ای حکیم کزین خواب خوش شوی بیدارمدار لعن دریغ از من و ز اشعارم
هزار لعنت بر شعر و بر نظامی باداگرچه باشم در خواب وگرچه بیدارم
یکی ز جمله کردارهای نیک منستکه آن سگ بد بدفعل را بیازارم
ز بهر آنکه خداوند مهتر است و بزرگمجیر دین برساند سزای کردارم