گنج

شمارهٔ ۳۳ - در هجاء خمخانه گوید

۴۰ بیت
ز بار هجو من خر خمخانه گشت لنگآن همچو شیر گنده دهان پیس چون پلنگ
سوزنگری بمانم و کیمخت گر شومخرلنگ شد بمیرد خر مرده چو لنگ
ابیات خر سر است شتر گربه خوشترکنام و لقب گرفت لقب قلب و نام ننگ
خر بنگ خورد گوئی و دیوانه شد بشعرخر زهره خورده بودی باری بجای بنگ
گوید که شعر خایم خاید بلی چنانکخایند علک ماده خران از خران غنگ
در باب شاعری که مبادا نه وی نه شعربی سنگ خر سریست بکوبم سرش بسنگ
خر شاعریست پرسم یا شاعریست خرکس را چگونه گیرم بی جرم پالهنگ
آن خربغا که از شره منکیاگریکو را بدو مجاهد کردی گرو بمنگ
زین خواهد و زیاری و از حلقه لگامتا گوشه زیاری زنار پالهنگ
که جیش با کلاله بسر درکشد فساروز گور دی کند جل و . . . ن پوش هفت رنگ
بس . . . ن گشادگی که به . . . ن پوش او درستآنگاه . . . ن گشاد که بستد بآزرنگ
در زیر بار زنگ همانا بکودکیکردند . . . نش را ادب از باده زرنگ
گوید خرامیره با سهل دیلمماو کرد بند پاردم من فراخ و تنگ
بر یاد بوق میره با سهل هر شبیسازد ز چین سفره . . . ن چنبر پلنگ
با دیلمان پلاس گری اشتلم کندگرداند و نداند آن شوخ روی شنگ
گفتم رسید میره بتو گفت بار بارگفتم که زر و سیم چسان گفت تنگ تنگ
تا اسب تنگ بسته بگیر و بمدح میربگشایم از خرک جرس هجو چنگ چنگ
میر عمید معطی اهل هنر عمرکز یک عطای اوست توانگر هزار رنگ
هم بیدریغ بخشد و هم بی مضایقهدینار بدره بدره و دیهای تنگ تنگ
فرهنگ دان دبیری در ملک شاه شرقبیمثل و بی نظیر بتدبیر و هوش و هنگ
مستغرق نعیم ویند اهل هنگ و هوشاز غم نجات یافته چون یونس از نهنگ
ای کلک مشکبار تو از سیر و از صریربر روی روم سلسله پیوند زلف زنگ
آئین کلک شدن از زنگ سوی رومتا بسترد ز آینه علم و عقل زنگ
بی باده چو زنگ بدی مدتی مدیدآمد بهانه قدح باده چو زنگ
از دست چنگ زلفان بستان و نوش کنچون وعد با رباب ببانگ رباب و چنگ
نبود عجب ز دولت شاه ار بنام توگردد رحیق محتوم انگور برد بنگ
ناظر بتست دیده افراسیاب وقتدارای ملک توران از پور و از پشنگ
انصاف و عدل شاه بتدبیر ورای توبرداشت از جهان ستم و جور آذرنگ
در دشت و کوه و بیشه بهم شیرگی برندشیر و پلنگ و سرحان گور و گوزن و زنگ
در استنگ هیئت مردم نهاد حقمردم گیاه اسم علم یافت استرنگ
گر لطف و مردمیت به مردم گیا رسدمردم گیاه مردم گردد همان درنگ
بدخواه تست مردم و جز مردم از قیاساز پیل تا بیشه و از صعوه تا کلنگ
پیکان غم بسینه بدخواه تو رسدگر کرکس آشیانه کند از پر خدنگ
جود تو شد خزانه ارزاق اهل فضلکردی در خزانه ارزاق بیدرنگ
در بحر مدحت تو چو زورق روان کنمدر نظم شعر من نبود زرق و ریو و رنگ
ملاح خاطرم نکند مرمرا رهاتا برکشم سفینه مدح ترا ز کنگ
تضمین کنم بقافیت کنگ بیتکیاز شعر خویش کان بخوشی چون بهشت کنگ
در مدحت تو لؤلؤ شهوار با شبههمرشته کردم و شکر آمیخت با شرنگ
شکر بکام حاسد جاهت شرنگ بادتو در نشاط و شادی و او در غم و غرنگ
هست این جواب شعر من و شعر من کدامای سرخ بادسار چو سر کفته بادرنگ