گنج

شمارهٔ ۳۲ - در هجاء احمد شباک

۳۳ بیت
بجان پاک تو ای خواجه احمد شباککه همچو جان توام با تو پاک از دل پاک
سر من آنجا باشد که خاک پای تو استوگرچه سر ز شرف برگذارم از افلاک
به چشم من تو چنانی که توتیا شمرنددو چشم من تو به هر جا قدم نهی بر خاک
وگر جزین که بگفتم ز من شود ظاهربوند پیرهن باطن مرا زده چاک
من آنکسم که چو بنهم بر اسب شوخی زینزدن نیارد ابلیس چنگ در فتراک
به جستجوی و تکاپوی کار من ابلیسهزار نعلین را پیش بر دریده شراک
حرام زاده سر و شوخ چشم و قلاشمفساد پیشه و محراب کوبم و دکاک
چو . . . نبطی خانه گرفته در کامکچو مار سقفی ره یافته بهر کاواک
هزار تن را خر پیش برده ام بفرازهزار تن را گوساله رانده ام بحباک
بکوی شوخی و بیشرمی و بداندیشیاگر بدانی من نیک چستم و چالاک
ستور بدرامانم که می نیندیشمنه از زیان خداوند و نی ز بیم هلاک
که را که در دهن از ریش آکله افتدکنم هر آینه ز انگشت زیر خود مسواک
مرا بخواب نمودست بونواس چنیننک المنیک باذنی وان یکون اباک
مکن تو فرق ز پیر و جوان که نکند فرقشکال گرسنه انگور طایفی ز حکاک
چو گرگ باش که چون در فتد میان رمهچه میش چه بره دندانش را چه بخته چه شاک
همه حدیث بلیط و بلاط خواهم گفتهمه حکایت من باشد از ملنگ و نیاک
هر آینه که یقین باشد آنچه گفت مرایقین شناسیم و در گفت او نیارم شاک
رفیق و مونس من هزلهای طیان استحکایت خوش من خرزه نامه حکاک
هزار فتنه و بیداری و بدی بکنیمکسی ندانم کو را پلنگ من در خاک
بسان بوالعجب مهره باز استادمنگه کنی بمن اینخانه پاک و دیگر پاک
بدین صفت که منم هر کجا فتم خیزمکه آک ناید و من آک را خود آرم آک
همه بخارا را لوت خوردنی دارمچه گاو سرزده لوک و چه مردک سقاک
وگر ز شهر بخارا ببایدم رفتنبرون جهم که نه اموال دارم و املاک
درست شهر بخارا ز من بفتنه درندتو دور ازین چشم و پاکی از نژاد و سباک
اگرچه با همه خارم ترا شدم خرماوگرچه با همه زهرم ترا شدم تریاک
بجنگ بزمجه اکنون چنین چو میدانیگل نجات تو بودم نهفته در خاشاک
اگر نه کار تو جز بر مراد من بودیبساطها نبدی روز فتنه را ادراک
مرا بعشق تو می متهم کنند و رواستوزین سخن نه شکی هست مرمرا و نه باک
مرا مقابل خصمان خویشتن بینندچو پای سنگ بر سنگ و ویل پیش مغاک
مرا بخدمت خود درپذیر و از همگانبذره ای بدل خویش بر میار تراک
بدان نگارا من عاشقم بروی تو برولیس احوج منی من الوری بلقاک
وگر ز صحبت پیوست مات نهی کنندمن السلام فقل یا منای من ینهاک
ترا شدم ز دل پاک بنده و مولیفکن رحیما یا سیدی علی مولاک