شمارهٔ ۳۱ - در وصف حال خود گوید
منم آن گشته غایب از تن خویشبیخبر از ستیز و از من خویش
از رهی اوفتاده سوی رهیکه ندانم شدن به معدن خویش
کودکان داشتم چو حور و پریکرده بر من گشاده روزن خویش
هر یکی مر مرا نشاندندیگرد بر گرد آن نهنبن خویش
برده هر یک به زعفران کوبیدسته هاونم به هاون خویش
محتسبوار کردمی همه راادب از دره متمن خویش
مر مرا بود از همه شعراپادشاوار حکم بر تن خویش
داشتم در میانه حکماسرخ روی و سپیچ گردن خویش
بودم اندر ره مرا دو هویهم بت خویش و هم برهمن خویش
هیچکس دبهای نداد به منکه درین دبه ریز روغن خویش
نام زن بر زبان من نگذشتکه لبان نازدم به سوزن خویش
زن به مزدی ز راه برد مراعاشن شلف ریز برزن خویش
گفت زن کن چنانکه من کردمتا بدانی مکان و مسکن خویش
خان و مان سازیی و با مردمورچه مرغی کنی نشیمن خویش
زن و فرزند ساز چون مرداناز پی ساز و سوز سوزن خویش
گفت او کرد مر مرا مغرورکور کردم ره معین خویش
نتوانستم آنچه داشت نگاه. . . ر خود را به زیر دامن خویش
ریش خود سست کردم و گفتمآنچه چون موم کرد آهن خویش
خود ریم ریش خویش را اکنونکه شدم بر هوای ریمن خویش
مرد مردان بدم چو زن کردمگشتم از بهر زن زن زن خویش
هر زمان زین خطا که من کردمسیلیای درکشم به گردن خویش
چون گریزان شوم رزن گیرمدر قطب الامان و مأمن خویش
تن برهنه گریزم از برزنتا دهد جبه ملون خویش
سر برهنه که تا نهد بر سرشرب در بسته چوب خرمن خویش
گرسنه نیز تا بفرمایدگندم و جو کرنج ارزن خویش
میوه ناخورده نیز تا دهدمنعمت باغ کوه حمین خویش
زشت گدای زن به مزدم منوز همه زو کشم بلیفن خویش
در ره شعر و در عطا بخشیمن فن خویش دانم او فن خویش
پسر پادشاه شرع است اودارد از علم و حلم گرزن خویش
چون به بستان شرع بخرامدگل معنی چند ز گلشن خویش
برتر از پادشاه چین داردکمترین مایقول گردن خویش
باد چندان هزار سال بقاشکه ندانم به وهم کردن خویش