گنج

شمارهٔ ۳۰ - در هجاء خمخانه گوید

۲۶ بیت
خر سر خمخانه ای بریش ترا تیزکل را کوز است و ترکمانرا مونیز
ریش تو روزی هزار گوز کند کسب. . . ن ترا وجه نی بسالی یک تیز
آنچه به . . . ن تو کرده میره با سهلکرته بدرید تا بدامن و تیریز
کند زمیتین گوشتین بمیان رانتمیره با سهل کارزاری کاریز
برد در کاریز . . . ن مناره ببالاتا بشب انداز سر چو مهره زر ریز
شاعر دهلیزئی نه شاعر صدویبگذر و دهلیزبان فرو برو که بیز
هر که ترا دید صدرخانه گرفتهپای کشان آردت ز صدر بدهلیز
ای سر خر شاعری که خایه بطان راخرج شوی از برای خوشه پالیز
چون کدوی اریجی سرت بکلانیمغز درونی بقدر نیمه گشنیز
دعوی دانش کنی و هیچ ندانیوآنچه بدانی بنزد دانا ناچیز
هجو و مدیح و دوبیتی و غزل توبا تو کم ارزد بیک جو و بدو پشیز
پنبه بگوش اندر آکند زتو ممدوحپنبه چگویم که از ره ریزد و از ریز
شعر تو باید بآبریز درانداختگر بود از مشک بر نوشته باریز
غول بجای تو هست میرک سینادیو بجای تو هست لعبت خر خیز
کاغذ ساز از هزار دسته کاغذکاغذ هجو تو می برآرد ترویز
گنده دماغی بنفشه بوی نه کالوجگنده دهانی کرفس خای نه کنگیز
ریزه خو خوان شعرائی و آئیچون ز لب طبع خویش بختی کف ریز
مردم منم در مصاف شعر و تو حیزیحیز به از تو چنانکه مرد به از حیز
از من و هجو تو بوی شونیز آیددانا داند چه بوی دارد شونیز
یعنی شونیز گو خر سر را هجودر سرت از هیچ عقل داری و تمیز
در دل تو کین سید رسل استیراست بدانسان کجا سنائی ترشیز
نه چو تو یک خارجی است در همه راوندنه چو تو یک ملحدیست در همه ترشیز
تیز درفش است در عبارت ترکیسوزن هجوم ترا خلیده تر از تیز
تازه بود خوب دست و من بدرستیتازه هجو و دو دسته بر سر تو نیز
گیز نمد باشد و مصحف او . . . ر. . . ر به . . . ن تو باد و خفته تو برگیز
پیر شدی زیر بار هجو من ای عزکردمت آزاد چو خر کره بشبکیز