گنج

شمارهٔ ۲۹ - در هجو داماد ناصر بزاز

۱۳ بیت
برگوی بداماد خود ای ناصر بزازتا مست شد از . . . ن نکند عربده آغاز
از وجه غزی و تتری سست رکونیبر مردم کسبه نشود طاعن و غماز
تا کو بیان جمع نگردند دگر باردر حمیت . . . ن سرش نگیرند دگر باز
با . . . ن در اینده و شلوار بریدهاینجا بفرستند مرا ورا بتک و تاز
بر مردم کسبه ننهند تهمت دزدیتا خشک به . . . نش نسپوزند همه باز
بر سرش درآیند دگر ره بسر گرزشلوارش ببرند دگر ره بسر گاز
اینجا بدرستی خبر آمد که بکسبهداماد ترا مهمان بردند باعزاز
بسیار لطف کرد همه کس بحق ویتا گنده شد و باز برآورد سر از ناز
کردند سزای در مرزش بسر بوقوانگه چو دهل داد بهر روئی آواز
گویند که راز وی از خلق نگهداربانگ دهل و بوق توان داشت کجا راز
کردند منادی که بیائید و به . . . ائیدهمسایه بهمسایه و انباز به انباز
چندانش به . . . ادند که اندر همه کسبهیک . . . ر نمانده است از . . . ن بسر غاز
من ناصح اویم بتو غماز نمانمتو ناصح او باش مباش از من غماز