گنج

شمارهٔ ۲۸ - در هجو دلداری

۱۴ بیت
ای ز جان عزیز بنده اعزدر فکنده است بند تازی بز
از یکی ناگذشته موی سرشموش . . . نش گذشته از یک گز
ره نیابد ز سوی با صد جهدگر به . . . ن بر زنیش میخی گز
به تکسکی نیرزد و خواهدبوسه ای را زمن بهای دوسز
با چنان ناز اگر نشاط کنیخیز و در حجره نشاطی خز
حجره ای کاندروست ریع نمدقالی رومی و نهالی خز
فرش با موی . . . ن او باشدهمچو موی سمور و قاقم و خز
حجره زانسان و تاز از این کردارشغل ازین طرز و حرفتی زین تز
با چنان ترکتاز مغ به ازوعیش چون قیصرم کن و معتز
ورنه بفرست هر چه دربایستسیم تاز است ازینهمه مفرز
سخن از زر پخته گوی چو سیمور نمانده است زر پخته بپز
تا بود نازو و کامرانی خوشباده ناب کامرانی مز
تا اعز و اذل بود بر لفظباد بدخواه تو اذل تو اعز
باد عمرت هزار ساله دو تهبیش ازین باد کو بود موجز