شمارهٔ ۱۶ - بدو گفتم
در راه مرادی صنمی در گذر آمدرفتار چنان ماه مرا در نظر آمد
شوخی شکری سروقدی قحبککی چستکز حسن ز خورشید بسی خوبتر آمد
در پیش وی استادم و راهش بگرفتمزانسان که چنان دلبرم اندر گذر آمد
گستاخ سخن گفتم و پرسیدم و انصافبا من بسخن گفتن گستاخ درآمد
گفتم که بمهمان برم آئی تو مرا گفتاز خانه مرا رای بجای دگر آمد
گفتم که بتقدیر کجا ماند تدبیرهر رای که اندر قضا و قدر آمد
گر بر سر ما هست قصائی که بباشدآن مرد قضا جوید کو بی خبر آمد
رورو که سوی حجره خرامیم و بباشیمکز سیم برت کارک ما همچو زر آمد
نرد است و شرابست و کبابست و ربابستدانی تو که هر چار نشاط بشر آمد
شیرین سخنم دید و بدین چرب زبانیزان سنگدلی پاره ککی نرمتر آمد
قصه چکنم بردم تا خانه چنان ماهآنماه که پیرایه شمس و قمر آمد
زان پیش که در پیش طعام آرم گفتاکو باده که او در دو جهان تاجور آمد
رطلی دو منی بود بیکدم بکشیدشآن ماه چنان باده کش و باده خور آمد
پس عرصه بیفکند و فرو چیدش مهرههر زخم که او میزد بس کارگر آمد
از نرد سه تا پای فراتر ننهادیمهم حضل بهفده شد و هم داوسر آمد
برداشت رباب از سر شنگی و پس آنگهبنواخت وزو جمله نواها هدر آمد
در پرده نوروز بدین وزن غزل گفتوزنی که همه مطلع فتح و ظفر آمد
اشک و رخ من در غم تو سیم و زر آمدچشم و دل من در هوست خشک و تر آمد
از دیده و دل کرده شرابی و کبابیهر چند که در نزد تو این ماحضر آمد
بخرام شبی از سر خوشخوئی و بپذیراین هدیه که در نزد تو بس مختصر آمد
شیرین بکن این تلخ دل سوخته منزان قند که سرمایه شهد و شکر آمد
بنهاد رباب و سخن شعر درافکندیک نکته او مایه عقد گهر آمد
از وزن و قوافی وز ایهام سخن گفتالفاظ نکت بودش و معنی غرر آمد
من واله و حیران شده از گفتن آنماهزان لفظ که آرایش اهل هنر آمد
از باده و از چرب زبانی چنان ماهاندر سرما هر دو ز مستی اثر آمد
فارغ ز بد و نیک گشادم ره شلواروندر کفلش دست و هی چون کمر آمد
برجستم و چابک بمیان رانش نشستممولع شدم از حرص و مرا صد نفر آمد
لیکن چکنم آه که خرگوش فروخفتماننده مستی که سرش پر خمر آمد
جنبیدم و افتادم و برخاستم از جایاو خفت و نجنبید و نه کاریم برآمد
چون ابر مرا در حرکت سست پئی دیداز زیر برون جست و مرا بر زبر آمد
آمد شد بسیار همی کرد بر آن سریک چشم مرا کور شد او هر دو کر آمد
جنبید مرا بر زبر و خفت در آن زیربر جانم از آن غصه هزاران بتر آمد
از شرم بدو گفتم ای ماه گرامیحمدان مرا میل بسوی پسر آمد
در گرد . . . س و گرد زنان هیچ نگردد. . . ن جوید و از . . . س همه سالش حذر آمد
خندید و مرا گفت که آری سره . . . ریستکش راه و روش جمله بکوه و کمر آمد
برگشت و درآورد یکی طاق بقیوقکز دیدن او نور بسی در بصر آمد
گل بود که با یاسمن آمیخته بودندیا لاله که بر گرد شکوفه ببر آمد
من باز دگر باره بر آن دنبه بخفتمچندان حرکت رفت که خون جگر آمد
یک رگ نه بجنبید از آن جمله رگهادر سیر چگویم که عجب بدسیر آمد
چون دید که حمدان مرا نیست حیاتییک تیز فرو داد و یکی گند برآمد
تر گشت زهارم ز گهش تا سر زانوبر جانم ازین واقعه صد شور و شر آمد
گفتم که چه کردی و چه خوانند چنین حالای قحبه که از فعل تو جانرا خطر آمد
گفتا برو ای شاعر مأبون که بدیدمخود لایق تو بی سخنی . . . ر خر آمد
در خوردن ریش تو چنین کار سزا شدکاین . . . ر نخوانند که نقش صور آمد
بر بسته بناموس دوالی بمیان رانحقا که دوالی است که نامش ذکر آمد
چادر بسر آورد و فرو بست سراویلبیرون شد و این قصه بنظم و سمر آمد
اینست جواب سخن میر معزیمه بین که ز نو در خط آن خوش پسر آمد