شمارهٔ ۱۵ - در وصف حال خویش
از قصه دوشینه من تا که خداوندآگاه شود میبسرایم سخنی چند
دوشینه مرا انده آن نامده فرزندبربست به صد بند و فرو داشت به صد بند
تا صبح به من خیل خیالات فرستادناآمده محمود من آن جان و جگر بند
میرفت و میآمد دل من تا به گه صبحچون بانگ سگ از سیر به گرمای سمرقند
میبرد و میآورد جوانی و پیامیمن زو به پیامی و جوابی شده خورسند
آورد پیامی که بقای پدرم بادچندان که شمارنده نداند عددش چند
دادمش بدان جان و جگربند جوابیصد جان پدر باد ابا جان تو پیوند
آورد پیامی که همیگوید مادرتاب تو ز دل بیخ وفاداری برکند
دادمش جوابی که بگو باب من ای مامدر سینه همه تخم وفای تو پراکند
آورد پیامی و چنین گفت دگر بارترسم که غلام بازه شوی ای پدر ورند
دادمش جوابی که مترس از قبل آنکشد بسته به من بر در آن کار به سوگند
آورد پیامی که نباید که خوری میمستک شوی و عربده آغازی و ترفند
دادمش جوابی که ز بی سهیکی اینجایک مست نباید به دو هشیار و خردمند
آورد پیامی که ز ما تا تو برفتیبی تو شبکی مادر من بستر نفکند
دادمش جوابی که چه منت که مرا نیزبی مادر تو هیچ نخسبید فراکند
آورد پیامی که شکر تنگی آوردتا باز گرفتی ز . . . س مادر من لند
دادمش جوابی که به یک شب که بیایمچندانش به . . . یم که نماند در و دربند
آورد پیامی که ز ما تا تو برفتیدر خانه ما هیچ نه دود است و نه جرغند
دادمش جوابی که مکن سرزنشم بیشکز نعمت الوان خوهم آن خانه درآکند
آورد پیامی که به ما برگ زمستاننفرست و زان پس به همه عالم برخند
دادمش جوابی که بیارم چو بیابمده ساله نوای تو به یک جود خداوند
تاج سر سادات حسین عمر آنکوپیغمبر حق راست گرامیتر فرزند