شمارهٔ ۱۴ - خواهی بوفا گوش بتا خواهی کین توز
بنمود بمن روی نگارین خود امروزدلبند من آن کرد که مه روی کله دوز
در آرزوی روی نگاریش بدم دیآن آرزوی دینه من راست شد امروز
میتافت بکف رشته و میدوخت بسوزنترک کله آن روی چو روی گل نوروز
من شسته بنظاره و انگشت همی گزآب از مژه بگشاده و غلطان شده چون کوز
گفتم که ایا با تو دلم چون قد تو راستچون زلف تو شد پشت من اندر غم تو کوز
چندین غم تو خوردم و ناز تو کشیدماز عشق من و ناز خود آگاه نئی نوز
پیدا نتوانست جواب سخنم داداز شرم برافروخت دو رخسار دل افروز
پیروزه نگین خاتم از انگشت بمن دادیعنی که شود عاقبت کار تو پیروز
من بر سر میدان تو گردانم چون گویخواهی به وفا کوش بتا خواهی کین توز