گنج

شمارهٔ ۷۱ - در مدح دهقان اجل احمد

۳۳ بیت
آب روشن گشت و تاری شد هوا از ماه تیربی گمان خم عصیر اندر هوا انداخت تیر
ریخت از شاخ درختان از نهیب تیر اوعیبه های جوشن زر آبگون بر آبگیر
زاغ بگریزد ز تیرانداز چون از هر سویزاغ گرد آمد چو تیرانداز شد خم عصیر
ملک باغ و بوستان بگرفت زاغ پر نعیبسرو گلبن عضب کرد از عندلیب خوش صفیر
ماه فروردین حریر فستقی بخشیده بودمر درخت باغ را تا باغ شد زینت پذیر
تیر مه زینت بگردانید بستانرا و دادآن حریر فستقی را رنگ دینار و زریر
چون فقیران بار و بر یکبارگی درباختندسایه دار و میوه دار و مذهب این دارد فقیر
هر جمادی را ندانم تا در آموزنده کیستعادت دست جواد نایب صدر کبیر
ماه تیر از بهر آن خوانند این ایام راکاندرین ایام خلق از خرمی یابند تیر
باده پیر و برگ برنا بود در فصل بهاربرگ پیر و باده برنا شد چو آمد ماه تیر
برگ پیر و باده برنا بهنگام نشاطکاندر آمیزد بطبع مردم برنا و پیر
پیر و برنا را برآمیزد بروز بار و بزمصدر برنا بخت پیر اندیشه روشن ضمیر
صدر عالی رای دهقان اجل احمد که اوهست دولت را شرف چون دین یزدان را نصیر
دیده اهل کفایت کز صریر کلک خویشدیده اهل کفایت را همی دارد قریر
آن هنرمندی که چون او کلک بر کاغذ نهدتیر بر گردون ز شرم او بگرداند مسیر
ملک شرق و چین بشاهست و وزیر آراستهرأی و تدبیر ویست آرایش شاه و وزیر
ای بلند اختر خداوندی که بررفته سپهرهست پیش همت والای تو پست و حقیر
بر سپهر حشمت و جاه و بزرگی و شرفهمچو خورشید از میان اخترانی بی نظیر
قرص خورشید مضئی از رای تو گیرد ضیاهمچنان کز قرض خورشید مضی ماه منیر
نی نظیر رأی رخشنده ات بود شمس مضینی عدیل کف بخشنده ات بود ابر مطیر
قطره ای از ابر جود تست صد بحر محیطذره ای از کوه حلم تست صد کوه تبیر
در کفایت چون سر کلک تو گردد قیرگونروز بخت حاسد و بدخواه تو گردد چو قیر
هرکه روی از تو بتابد زو بتابد روی بختهرکه مأمور تو شد بر کام دل گردد امیر
جز رضای تو نگیرد دست و ننماید خلاصهرکه را دارد زبان در چنگ و بند غم اسیر
حاسد جاه تو خواهد خویشتن را همچو تویافته جان عریض و یافته شغل خطیر
هرکه در جاه عریض تو نگه کرد از حسدزان حسد خود را فکند اندر تک چاه قعیر
هرکه در آئینه حاجت بجوید روی خویشزان غرض بی بهره باشد چون زآئینه صریر
تن چو زیر و چهره چون زر شد بداندیش تراتا ترا بیند که زربخشی همی بر بانگ زیر
چون تو باشی جاه و دولت را سزا ندهد فلکآن سزاواری تو را وین ناسزا را خیر خیر
حاسد بدخواه جاه تو بمرگت آزمندگر درین حسرت بمیر باک نبود گو بمیر
گاه بر گل ریزدی نوش و گهی بر برگ گلاز کف گلبرگ رو ماهی بلب چون شهد و شیر
تا جهان باشد نصیب تو طرب باد از جهانبهره بدخواه تو اندیشه و کرم و زحیر
جاه بدخواه تو از ادبار در تحت الثریرایت اقبال نگذشته از چرخ اثیر