گنج

شمارهٔ ۶۳ - در مدح صاحب عادل عمر

۳۰ بیت
عشق سیمین لعبت من کیمیا دارد مگرروشن و زرین کند کان بت هوا دارد بزر
لعبت سیمین من دارد بزر میل و هواور ندارد بر میان زرین چرا دارد کمر
تا بدیدم شکرین یاقوت پر لؤلؤی اولؤلؤ از دو جزع من بر کهربا دارد گذر
جان بها دادم بیک بوس لب شیرین اوگفت یاقوتم ازین بهتر بها دارد مگر
عنبرین زلفین او از اژدها دارد نشانعارض رخشانش از ماه سما دارد اثر
پس مقر اژدها چون شد همیشه عارضشگه گه از ماه سما بر اژدها دارد مقر
در سر من هست مالیخولیای عشق اوآن نه عاشق کو نه مالیخولیا دارد بسر
هرکه بردارد نصیب از گنج حسن و زیب اوسرور عالی گهر کز بوالعلا دارد گهر
نور چشم صاحب عادل ضیاء الدین که دینبی ضیاء فر و رایش نه ضیا دارد نه فر
آنکه بر ملک هنرمندی و دانش پادشاستپادشاهی کو وزیر پادشا دارد پدر
صاحب عادل عمر کو را بنام داد و دینروز محشر ثانی اثنین اذهما دارد عمر
شاد و برخوردار بادا جاودان از عمر و ملکصاحب عادل عمر کو چون ضیا دارد پسر
آن هنرمندی که اندر مهتری و سروریباغ جود و خلق او برو عطا دارد ثمر
آن خداوندی کز آب مهر و نار و کین اوتازه و تر دوست دل دشمن شوا دارد جگر
مهر و کینش آماده مراحباب و مراعداش رااین جزا دارد جنان و آن سزا دارد سقر
از کریمی بر متابع او دهد نفع و منالوز حلیمی بر منازع نار او دارد ضرر
گر کرم جوئی ازو بی انتها دارد کرمور هنر جوئی ازو بی منتها دارد هنر
خوش لقا و خوب سیرت نیست در گیتی کسیاوست در گیتی که در خورد لقا دارد هنر
توتیای چشم مردم را ز خاک پای اوستبی بصر باد آنکه بی آن توتیا دارد بصر
مهر او اصل صواب و کین او عین خطاستحاسد خاطیش در راه خطا دارد خطر
شمه خلق ورا مشک ختا خواندن خطاستوالله ار با خلق او مشک ختا دارد خطر
کف رادش آستین سائلان زرین کندجود او چون عشق یارم کیمیا دارد مگر
طبع او بحریست کابش هست برو مکرمتدست او ابریست کاحسان و سخا دار مطر
سال و ماه و روز و شب باران آن و موج آنبهر هر بیگانه و هر آشنا دارد درر
نیکخواهش باد هر بیگانه و هر آشناتا بخدمت بر در خود هر دو را دارد بسر
در خوشی و خرمی بادا بقای عمر اوتا بدین گیتی در امکان بقا دارد بشر
در مثل تا هر کسی گوید که فال نیک و بدرسته دارد چون گیا را بر گیا دارد ممر
فال کردم دست بدخواهانش زیر سنگ بادراست چون دستی که سنگ آسیا دارد زبر
تا دعا رد بلا باشد بگفتار نبیور دعا سازد سپر هر کز بلا دارد حذر
بر تنش تیر بلای دهر کاریگر مبادخود نباشد کز دعای اولیا دارد سپر