گنج

شمارهٔ ۵۹ - در مدح ابوالعلا عمربن محمد بن علا

۳۲ بیت
سخن سرای نگوید ثنا سزای سزا بربجز بمجلس والای سید الوزرا بر
ابوالعلا عمربن محمد بن علاکوزرای و همت عالی کشید سر بعلا بر
اجل صاحب کز جاه و حرمت قدم اوکند تکبر و گردنکشی زمین بسما بر
صفی دولت باقی که دولت از دل صافیدهد سزایش بوسه چو حاجیان بصفا بر
معین ملت باقی که جز بعونش ملتخطر بود که تبدل کند فنا ببقا بر
جهان پیر کهن راست تکیه بر قلم اوبر آنصفت که بود تکیه پیر را بعصا بر
زمانه را نبود هیچ کام و هیچ هوائیجز آنکه کام روا داردش به کام و هوا بر
به پیش رایش خورشید بر سپهر چهارمبود حقیر نماینده چون هبا به هوا بر
نهاد خصمش چون در هوا هباست بر اوخطر ندارد بنیاد در هوا به هبا بر
سپهر و مهر هوای ورا گزید بدانسانکه وقف کرد دل حاسدش برنج و بلا بر
زنیک عهدی او عهد بست مادر گیتیبه نیک عهدی او میرود براه وفا بر
فتاده خصم ورا برکشد بلند ولیکنبدست ذل و مشقت بدار رنج و عنا بر
نتافت هیچکسی روی راز خدمت صدرشکه صد طپانچه نخورد از فلک بر وی و قفا بر
ز خدمت او بند قبا گشادن باشدبه نزد عقل چو زنار بستن به قفا بر
به باغ قدر سهی سرو قد و حشمت و جاهشهمی فرازد قد را بفر قدین و سها بر
اگر بمهر سها از بر سمای ویستیسها فسوس گرفتی بنور شمس سما بر
صبا وزید نیارد بروی باغ و بساتیننخست تا نوزد باد خلق او بصبا بر
گیا نگردد خشک از تف تموز و خزان براگر سرشک مراعات او چکد بگیا بر
بروی عذرا وامق نبود عاشق از انسانکه هست عاشق کف عطا دهش بسخا بر
کف عطاده او را ندید کس که نبینددو کف بکف ثریا همان عطا بعطا بر
ازو عطا بعطا در بود بنزد همه کسبنزد او همه کس را بود ثنا بثنا بر
ایا زمانه مباهی ببنده بودن صدرتتوئی که مصدر مطلق بصدری و ببها بر
کمینه بنده صدر تو گر خوهد بستاندمصدران جهانرا چو بندگان ببها بر
دو ملک را بیکی کلک همچو تیر تو داریبدان دو ملک سزا پادشاه کامروا بر
خطا نیامد و نامد زنوک کلک تو هرگزبپادشاه خراسان ز راه چین و ختا بر
ز سهم کلک تو تیر فلک بشمس گریزدبسوزدش چو بخواند خط ورا بخطا بر
صلاح ملک بکلک تو اندرست سراسرتوان منادی کرد این حدیث را بعلا بر
ز خلق تو همه خلق خدای شاکر بینمخدای داند کز وی چه نعمتی تو بما بر
خلایق است که از بهر پایداری جاهتگشاده اند زیانها و دستها بدعا بر
همیشه تا به بقا بر کسی فنا نگزیندچنان کجا نپسندد کسی سخط بر ضا بر
بقای تو برضای خدای باد و عدو رااجل روان سخط کوفته بطبل فنا بر
درین جهان که جهانبان چو تو ندید و نبیندهزار سال فزونتر ترا بواد بقا بر