گنج

شمارهٔ ۵۰ - در توبه و انابه

۴۸ بیت
در هر گناه سخره دیوم بخیر خیریارب مرا خلاص ده از دیو سخره گیر
من پیر و دیو پیر و چو گردیم هر دو جفتهر لحظه صد گناه جوان زاید از دو پیر
راه سعیر میسپرم وز فساد مغزسودای من بحور و بتکیه گه و سریر
یک پخته نی که گویدم ای خام پر ستیزحور و سریر کی بود اندر ره سریر
مویم چو شیر گشت و شد از عمر شیر بازکز یک گناه باز نگردم بعمر سیر
در سر و در علانیه کردم گناه و داشتاز سر و از علانیه من خبر خبیر
بودم دوان چو گور بدشت فساد و فسقتا زنده و مراغه گرو بار ناپذیر
صیاد پیری آمد و بر اصطیاد منداس و کمند و تیر گشاد از چهار تیر
یک تیر او زمستان یک تیر او بهاریک تیر او تموز و دگر تیر ماه تیر
از داس پی زد و بکمندم ببند کردوانگاه از کمان بمن انداخت شصت تیر
چون شصت تیر خوردم شد تیره خاطرمآنخاطری که نور ازو یافت ماه تیر
پیری چو عمر من بمه و سال صید کردشد روزهای روشن من چون شبان تیر
این سال و ماه و روز و شب عمر من زمنچون من میپرد بدو پر چو شیر و قیر
چون قیر گشت نامه اعمال من ز جرمبر من و بال و جرم زقمطیر و از نقیر
چون طفل خرد کو شود از تربیت بزرگجرم صغیر من شد از اصرار من کبیر
گر باد عفو خالق اکبر بمن وزدنی از کبیر ماند جرمم نه از صغیر
جرم کثیر دارم لیکن چو بنگرمبا عفو کردگار قلیل آید این کثیر
آسایشی نباشدم از ناله های زارآسوده بسکه بودم بر ناله های زیر
هستم چو نار دانه در تیر مه ز شروز خیر همچو یخ که بود در بهار و تیر
لیسیدم آستان بزرگان و مهترانچون یوز مسته کو طلبد کاسه پنیر
مأمور امر حق بده بایست مرمرامن گوش خوش گشاده بفرمانده و امیر
مدح وزیر گفتم و سلطان و یافتمروزی ز روزنامه سلطان بی وزیر
آگه شدم که خدمت مخلوق هیچ نیستهست از همه گزیر و زالله ناگزیر
دارای آسمان و زمین خالق بشرکز وی بماست آمده خیرالبشر بشیر
آن صانعی که هست ز تأثیر صنع اوچندین هزار شمع شب آرای بر اثیر
ملک کمینه بنده عاصیش در بهشتافزون بود ز ملک فریدون و اردشیر
از خرمی چو عرصه جنت شود زمینچون بگذراند از بروی عارض مطیر
جنت رضای اوست و رضای ورا ثمرچندین هزار نعمت الوان بی نظیر
حور و قصور و مرغ و می و شیر و انگبینحوران خوب صورت و مرغان خوش صفیر
خشم ویست دوزخ و خشم ورا اثربی حد عنا و کرم و فراوان غم و زحیر
اهل ورا عذاب ز هرگونه رنج و غموز درد آن برآمده از هر یکی نفیر
کس حمیم بر لب و زقوم بر اثریکروی تف نار و دگر روی زمهریر
در زیر بار جرم و زلل مانده چون خزاناز هر سوئی شهیق برآورده و زفیر
گردنده و رونده بفرمان و حکم اوستگردون مستدیر و مه و مهر مستنیر
لاشی ء و شی ء بقدرت و تقدیر او شونداو بر هر آنچه نام بشئی اوفتد قدیر
ای آنکه یک مفکر روشن ضمیر راکیفیت تو ناید در فکرت و ضمیر
هستی یکی و هست مرا بر یگانگیتاقرار و دیده و دل از اقرار من قریر
هر چند کز گناه مرا آبروی نیستباشد بتو هآب من و مرجع و مصیر
بپذیر توبه من و بگذر ز جرم منوز آتش جحیم خلاصم ده ای مجیر
ور دیو با من از ره توبه جدل زندمن بنده را تو باش در آن معرکه نصیر
ای سوزنی چو سوزن زنگاره خورده ایبی آب و بی فروغ و فرومایه و حقیر
بیرنگ شو که تابد خیاط صنع حقدوزد هم از پی تن تو حله و حریر
بسیار هزل گفتی یک چند زهد گویبنمای نقد نظم بهر ناقد بصیر
چون طبع را مخمر کردی برهد و پندزان گفته ها چو موی برون آی از خمیر
چونان شوی که باشی استاد شاعراناندر تنور نظم تو بندند زو فطیر
بر مهر مصطفی زی و اصحاب و آل اوبا دوستی شبرزی با دوستی شبیر
چون نامه بقای تو خواهند در نوشتعنوان بنام حق کن و بر نام حق بمیر
یارب ز دیو دین مرا در حصار دارزین پس همان بسلسله او مرا اسیر