شمارهٔ ۴۵ - در مدح صاحب ملک الدهاقین
صاحب عادل بنیکی از سفر آمدرفت به فرخندگی و با ظفر آمد
اینت خجسته سفر کز آمدن اوکشت امید جهانیان ببر آمد
چشمه خورشید بود خواجه و حضرتباخترش بود و سوی باختر آمد
چشمه خورشید سوی باختر خویشبا شرف و عز و جاه و با خطر آمد
اهل سمرقند راز آمدن اوشد طرب از سر تو و حزن بسر آمد
مژده ور یکدگر شدند خلایقزآمدن او بشهر چون خبر آمد
موسم عید آمد وز آمدن عیدعید خرامیدنش خجسته تر آمد
گشت بجای سلام تهنیت اینستخواجه خرامید و عید بر اثر آمد
از پس یک عید چون گذشت بهر سالمدت هفتاد روز تا دگر آمد
عید خرامیدنش به آمد کز ویعید دگر تا بهفت روز برآمد
خواجه بخلق نکو بعید نظر کردعید همه خلق را نکو نظر آمد
صاحب عادل عمر که بر همه گیتیاز ره انصاف و عدل چون عمر آمد
شهره وزیر آنکه بر سپهر خلافتهمچو مه و آفتاب مشتهر آمد
همت او را قیاس کردم با چرخچرخ برین زیر و همتش زبر آمد
دست چو بادش بگاه جود و فتوتابر سخا سایه عطا مطر آمد
از کف رادش سخاوت آمد بر خلقزان بزیارت گواه بر خطر آمد
پر خطر از ابر قطره مطراویوز کف او بدره بدره سیم و زر آمد
او چو جهانست معتبر گه بخششهر دو جهان یک جهان مختصر آمد
شاد بود چون وزیر عالم عادلشاه جهان را جهان معتبر آمد
ملک کمربند و تاج دارد و اینشمصلحت ملک شاه تاجور آمد
تاجورانرا برای صنعت کلکشاز ظفر و فتح بر میان کمر آمد
خسرو چین را بهمت قدم اونصرت و فیروزی و ظفر بدر آمد
بی جدل و حرب کین بیک نظر اوشاه جهانرا هزار فتح برآمد
بنده نوازیست کز لطایف و احسانعام و حشم راز حشمت پدر آمد
گشت قوی دین سیدالبشر از ویزانکه ورا خلق سیدالبشر آمد
باد ورا سید البشر بقیامتعذر خود جرم چون بحشر درآمد
باد ازو هرچه خیر و خوبی مقبولهرگز ازو خود کجا بدی بسر آمد
روزه سپر باد پیش او ز بلیاتزانکه در اخبار روزه چون سپر آمد