گنج

شمارهٔ ۴۲ - در مدح دهقان سعدالدین

۱۱ بیت
ای رخ و زلفت چنانک ماه به مشکین کمندساخته نظاره‌گاه بر سر سرو بلند
منظر ماه منیر از بر سرو سهیطرفه و نادر بود خاصه به مشکین کمند
ای بت بادام‌چشم پسته‌دهان قند‌لبدر غم عشق تو نیست چارهٔ این مستمند
ای که شبی تا به روز وعدهٔ وصلم دهیوی که به نقلم نهی پسته و بادام و قند
کی چو دو لعل تو هست گر به دو نیمه کنیاز سر سرو سهی دانهٔ نار خجند
کی چو دو جزع تو هست گر به قلم برکشیزیر دو مشکین کمان نقش دو بادام کند
گونهٔ رخسار توست آتش افروختهخال سیاهت بر او سوخته تخم سپند
صبح گر از چشم بد بر تو گزندی رسدخال و رخ تو ز دور دفع کنند آن گزند
هست پسند من آنک از تو بوَم با نصیبصحبت من بی‌نصاب بر تو بیاید پسند
چند من اندر پیَت زار بگریم همیطیره‌گری را تو زان گریهٔ من خند خند
گریهٔ من خنده شد چون به سعادت رسیدگنج هنر سعد دین از سفر اورجند