گنج

شمارهٔ ۱۹۲ - در وصف معشوق

۲۳ بیت
بما یکی پسر اگر ره وفا سپریز من نخواهم تیغ جفات را سپری
طریق عشق تو جان پدر بجان سپرماگر نه باز بکین راه جان ما سپری
جمال روی تو یکچند که ندیده بدمکنون چو مردمک دیدگان بدیده دری
صفات روی تو آسان بود مرا گفتنگهی بشعر بدیع و گهی بلفظ دری
ترا به بینم و گویم علیک عین اللهبنام ایزد و احسنت وزه نکو پسری
نگار ایزد بی چونی ای نگار زهیزهی نگار نگار و زهی نگار گری
بسر و مانی و ماه بمشک مانی و گلچو بنگرم خود از این هر چهار خوبتری
قیاس نارم با سرو و ماه و مشک و گلتقیاس سرو و مه و مشک و گل نئی دگری
چگونه گویم با سرو همسریکه سریچگونه گویم با ماه همبری که بری
اگرت گویم مشک و گلی شوی بگلهگران کنی دل و گوئی بمن سبک نگری
چه سرو سرو سهی و چه ماه ماه تمامچه مشک مشک طراز و چه ورد ورد طری
نگار لاله رخانی و ماه مشکین زلفبلای لعبت چینی و حور سیمبری
بچهره راحت روحی بطره درددلیبغمزه حنظل نالی ولی بلب شکری
بیک کرشمه و یک غنج از آن دو شکر خویشهزار دل بربائی هزار جان ببری
بتا بحور و پری مانی از لطافت و حسنقرار حور بخلد و بدنیی آن پری
اگر صفات جمال تو بر تو بر شمرمگمان مبر که کسی را همال خود شمری
چنانکه من ز دل و جان خویش بیخبرمتو از جمال خودای دلربای بیخبری
تو از جمال چنانی که در جمال و کمالبزرگوار خداوند زاده هنری
بزرگواری آزاده هنرمندیکه بر سران بودش از در کمال سری
ز دست راد وی آثار آز گشت تمامبدور عدل وی ایام ظلم شد سپری
بدوستش زازل بهر عیش و شادی شدنصیب دشمن او غمخوری و خونجگری
جهان پر است ز آوازه جلالت اوویست در حضر وصیت جاه او سفری
همیشه تا که بود در بد نسیم صباعدوی دولت او ار نصیب در بدری