شمارهٔ ۱۹۱ - در مدح دهقان غازی
سپهر برین را همه بر سرفرازیشد از همت و قدر دهقان غازی
کنون همچو بازیگران گاه کشتنکند همتش را همی بندبازی
بود کهتری آرزو مهتران راکه او رای دارد بکهتر نوازی
نیاز آور و هر که یک روز پیششبماند همه عمر در بی نیازی
ایا سرفرازی که از خلق نیکوبر احرار شاید که تو سرفرازی
ز خلق خوش تست شرمنده دایمچه مشک تتاری چه بان حجازی
ز تو خلق پرورده عز و نازندکه تو اصل سرمایه عز و نازی
پدر از تو فرزند نازد ترا همچنان باد فرزند کز وی نیازی
بکم شاعری آن دهد کف رادتکی محمود غازی به مسعود رازی
یکی ترک تازی زبان آمدستمبه مهمان بی عشرت و عیش و بازی
به ترکی و نازی بر او علم گفتمسر اندر نیارد به ترکی و تازی
به سیم و بمی کرد خواهم من امشببر آن ترک تازی زبان ترک تازی
گرانی به صدر تو آوردم امروزکه تا کار مهمانی ما بسازی
به دریای آن سرو نازنده بالاکف راد خود را سوی کیسه بازی
گرامشب گشاده شود حصن آب بتکنم باز فردا به پشتت غمازی
درازی این قصه کوتاه کردمهمه در بقای تو بادا درازی