شمارهٔ ۱۹ - شاعر دروغگوست؟
ز روزگار به جان آمدم ز غم بشتاباگر بنالم جای است ازین عنا و عذاب
زمانه میدهدم گوشمال و می زندممگر که خیک شد ستم زمانه را دریاب
مثل زنند که شاعر دروغگوی بودخطاست باری نزد من این مثل نه صواب
بباب مدح خداوندگار و قصه خویشبجان پاک پیمبر که نیستم کذاب
ایا گزیده اولاد پاک پیغمبربجاه خویش بدین قصه برنویس جواب
رسید خیل زمستان و آن تموز برفتکه خلق زنده بی آتش همی شدند کباب
زبر و جود تو دارم تمام جامه تنتمام بقعه و فرزند خود برونق و آب
بصدر بار تو بردارم از جهان حاجتاگر بیک لب نان باشد و بیک دم آب
ذئاب وار بهر در نرفتم و نروموگر روم ز در تو منافقم چو ذئاب
تو آفتابی و مهتاب دیگران و تبشزآفتاب توان خواستن نه از مهتاب
بتاب سال و مه ای آفتاب فضل و شرفبر آسمان سعادت بروزگار شباب
بنای جاه تو آباد باد تا به ابدسرای دولت اعدای تو خراب و بیاب