گنج

شمارهٔ ۱۸۹ - در مدح سری بن السری

۲۴ بیت
ای سرافرازی که هستی تو سری بن السریجز سری بن السری نبود سزاوار سری
سروری بر اصل و گوهر، برترین سرمایه استمردم بی اصل و بی گوهر نیاید سروری
سروری چون عارضی باشد نباشد پایدارپای دارد سروری بر او چو باشد گوهری
تا ترا از آسمان آمد حمید الدین لقباین لقب بر هیچکس نامد بدین اندر خوری
آسمان زیر نگین تست بر اعدای توتنگ پهنای زمنی چو حلقه انگشتری
مشتری دیدار صدری ناصرالدین زان قبلتا برویت فال گیرد شد بجانت مشتری
صرالدین را جهان خوانم پس آنگه گویمتای جهان را دیدن روی تو فال مشتری
از محمد نام و خلق خوش بتو میراث ماندگر بشایستی بماندی هم بتو پیغمبری
در کفایت بی نظیری در مروت بی عدیلدر سخاوت بی همالی در سخن بی یاوری
عالم و عامل بدرگاه تو رو آورده انداین بشاگردی کند اقرار و آن بر چاکری
چاکران تو همه فرماندهان عالمندای همه فرماندهان پیش تو در فرمانبری
تا سخن پرور بوی از صاحب رازی بهیتا سخا و از سخن پیش تو گشتندی بری
نام هر دوزنده داری و توانائیت هستتا سخن را پرورانی و سخا را گستری
بر زبانی بر تو از دانش دری را برگشادتا بهر در میخرامی کش تر از کبک دری
همچو من شاعر بباید تا چو تو ممدوح رااز ره درهای دانش خوانده یار و هر دری
کف و در فرمایمت چون تیغ احسان برکشیسینه بدره کفی و زهره زفتی دری
ساحری باید نمود مرمرا در مدح توکاندرین باره تو از هر ساحری ساحرتری
آنچه اندر یک دو بیت از صنعت شعری مراستنیست اندر جمله دیوان شعر عنصری
در ثنای تو سخن پروربوند اهل سخنتا تو از دست سخا اهل سخن را پروری
وه من مدح و آب زندگانی اندر اوزنده نامی حاصل آید چون بدو در بنگری
عنبر از هم برگشاید چرخ از اقبال توگر نگردد بر ره رای تو چرخ چنبری
تا بود گردان بگرد خاک آسایش پذیرچنبری گردو بی آسایش نیلوفری
همچو چنبر باد چفته همچو نیلوفر کبودحد و خد حاسدت از رنج و از بد اختری
خلق عالم از تو برخوردار و خواهان از خدایتا تو از اقبال و از بخت و جوانی برخوری