گنج

شمارهٔ ۱۸۶ - در مدح عمید احمد

۲۵ بیت
من ندارم باور ار گوئی که به زانسان پریروی آن زیبا پسر بین تا بود زینسان پری
در جمال آن پسر بنگر که اندر روی اوخیره ماند آدمی و عاجز و حیران پری
با پری گر گوی نیکوئی بمیدان بفکندگوی و چوگان بفکند بگریز از میدان پری
ایکه اوصاف پری دانی جمال او به بینتا بود ماننده دیوار آن جانان پری
قامت چون سرو بستانست جانان مرانیست از قامت چو سرو بوستان ایجان پری
سروچون ماند بقد آن نگارین بیشتردر میان سرو بستانی کند اوان پری
درو مرجانست دندان و لب جانان و نیستبا لب و دندان همچون در و چون مرجان پری
گوی سیمین دارد و چوگان مشکین آن پسربا چنین گوی و چنین چوگان کند جولان پری
درو مرجان لب و دندان او را هر زمانبندگی خواهد نمودن از بن دندان پری
با چنین گوی و چنین چوگان بمیدان نبردبفکند گوی از جمالت بشکند چوگان پری
گر پری زانسان بخوبی نه بدی هرگز بدیسالها متواری و پنهانی از انسان پری
آن پری کوهست پیدا نیست زانسان خوبترچشم انسان خیره ماند در جمال آن پری
آدمی پنهان شود همچون پری از شرم اوبر خلاف آنکه گردد زآدمی پنهان پری
هست برهان آن پری را کآدمی صورت شودور چنین گوئی ندارد هرگز این برهان پری
اینک اینک چون غلامان عرصه می خواهد زدنعارض خود پیش صدر عارض غلمان پری
خواجه عالم حکیم عارض احمد آنکه اوفخر انسانست و او را میبرد فرمان پری
صف زده بینی پری رویان به عرش تخت اوچون سلیمانست گوئی خواجه و ایشان پری
مجلس او همچو بستان سلمانست بازصف کشیده پیش او چون سرو در بستان پری
هر پری کز امر او بیرون شود شیطان شودچون درآرد سر بخط او شود شیطان پری
خدمت او تاج دارد بر سر ایمان خویشگر زدینداران همی دارد درست ایمان پری
چون پری بینم به پیش خدمتش گردد یقینکافریدست از برای خدمتش یزدان پری
تا چو خلق او بگیرد بهره از بوی خوششگاهگاهی آدمی را زان کند نقصان پری
کرد پیمان خواجه تا شعری برآرم در دریفمن ردیف شعر خود کردم بدان پیمان پری
هست انسان بنده احسان درست است این سخناو زانسان پیش دارد بنده احسان پری
جان و انسان بنده فرمانبرش بادا مدامتا بتازی هست انسان آدمی و جان پری