گنج

شمارهٔ ۱۷ - در مدح نصیرالدین

۲۸ بیت
ای رخ خوبت بمثل آفتابچون بمثل گویم بل آفتاب
هیچ شناسی تو که روی تراخوانده رهی از چه قبل آفتاب
روی ترا نیست بخوبی بدلگرچه خوهد بود بدل آفتاب
شکل رخ و زلف تو گیرد اگربندد از مشک کلل آفتاب
وان دهن تنگ تو گوئی بنیشجست مگر نخل عسل آفتاب
دیدن تو آب دواند ز چشمآب دواند ز مقل آفتاب
ای بصفات رخ رخشان تویافته مقدار و محل آفتاب
اکثر اوصاف چگویم که هستروی ترا وصف اقل آفتاب
از خط مشکین خلل اندر میارزانکه نپوشد بخلل آفتاب
باده فراز آر چو خون حملکامد زی برج حمل آفتاب
برج حمل خانه و کوی تو شدطلعت دهقان اجل آفتاب
شهره نصیرالدین صدری که هستبر فلک دین و دول آفتاب
آن شرف دولت عالی که هسترایش بی هیچ علل آفتاب
هر که ورا دید نشسته بصدرگوید او هست لعل آفتاب
صبحدمان از قبل خدمتشسازد چون ماه عجل آفتاب
بر در دربارش بوسه دهدگشت چو پیدا ز قلل آفتاب
اختر مسعود ورا بر فلکهست ز خدام و خول آفتاب
از پی اسباب تنعم سزدمجلس او چرخ و حمل آفتاب
گشت سپروار و ازو دفع کردتیر نحوسات زحل آفتاب
ای شده در صدر بزرگان عصرپیدا چون بر سر تل آفتاب
نور تو پنهان نشود تا نشدپنهان در زیر بغل آفتاب
عدل تو برداشت ستم از جهانچون ز گیا قطره طل آفتاب
جمله بخرج کف راد تو دادآنچه بکان کرد عمل آفتاب
حیلت خصم تو نپوشد ترازانکه نپوشد بحیل آفتاب
با تن خصم تو کند خشم توآنچه کند بر سر کل آفتاب
بر سر تو جز بسعادت نتافتاز ره تقدیر ازل آفتاب
تا که سپروار مقابل کندخود را با تیغ جبل آفتاب
در پی اعدای تو بادا بکینکرده بکف تیغ اجل آفتاب