شمارهٔ ۱۶۲ - در مدح سعدالدین
سعد دین مدح خواجه مستوفی شنیدی و در دل آمد سو
دای آن بر طریق و کردی تحسین بران وزن شعر و قافیه مو
قوف تا کرد بهر ذکر توخاطر من زان بسبق مدح تو مو
زون زهی مهتر سخی سخندان که آورد سیر اختر و دو
زان چرخ از گذشت صاحب و سحبان وائل چو تو بدانش و دو
لت و مردی و مردمی زاکابر اخسیک آنکه منشاء و مو
لد اسلاف و اصل گوهر پاک تو از خطه ویست وز او
لاد دهقانی و عزیز که فرغانیان بنده اند و چاکر مو
لای آن گوهر شریف تو آزاده را بندگی کنند بطو
ع و برغبت چو تربیت ز تو یابند ایشان و ما و با هر قو
می که در عالمست با وی علمی است در حق آن تو پائی تو
فیق احسان و مکرمت چه بدستت جواد عطاده و به تو
قیع کلکی که مشک را برکافور نقش افکند چو بر رخ حو
را سر زلف جعد جعده و مرغول و زان نقش شاعران را تو
جیه زر است و سیم و اطلس و اکسون و دمیاطی و عنابی و تو
زی و کتان و دق و فرش و اوانی و دریای عیش و عمر برو
بود ترتیب در مدیح تو فکرت یکی کرده با عروضی دو
می کهخ تا آفرین و مدح تو گویند ازین نوع یکدیگر را فو
ری که دانند مر بدین سر منرعه نثر کار نظم درو