گنج

شمارهٔ ۱۴۵ - در مدح حمیدالدین

۳۲ بیت
به دست خاطر من داده شد عنان سخنزمانه داد زبان مرا بیان سخن
بیان کنم صفت حسن آن کمان ابرواگر به بازوی طبع آیدم کمان سخن
سخن بلند به وَراست چون به قامت اونگه کنم همه بینم در او نشان سخن
چو بنگرم به رخ چون گل شکفته اوز طبع گل شکفانم به گلستان سخن
شود به نعت سر زلف ضیمران صفتشبه بوستان دلم رسته ضیمران سخن
حدیث تنگ دهانش کنم که از تنگیکسی نیارد بردن بر او گمان سخن
بدان لبان طمع بوسه چون توان کردنز کوچکی چو نبینم در او توان سخن
به خاطر آمد شکلی میان نازک اوولی نگویم تا نگسلم میان سخن
من و نگار من از دو میان به در نشویموی از میان نکوئی من از میان سخن
همه جهان سخن من شد از نکوئی اوچگونه عرضه خوهم کرد بر جهان سخن
حمید دین محمد که جز مدایح اوهرآنچه گفته شود نیست جز زیان سخن
مکان و کان خرد جوهری نسب صدریکه جوهر است همه لفظ او ز کان سخن
همه به جوهر کانی سخن خرد ز خرداز آنکه کان خرد باشد و مکان سخن
به قهرمان سخن اطلس و قصب بخشدچو عرضه کرد بر او نظم قهرمان سخن
بر آشکار سخن کس چنان نشد واقفکه او شده‌ست به هر وقت بر نهان سخن
به دیدهٔ خرد زود یاب دیر نظرهمی ببیند مغز اندر استخوان سخن
چنان بلند سخن مهتری که گر خواهدبه بام عرش برآید ز نردبان سخن
به جای باران از ابر طبع دُر افشاندُر خوشاب چکاند ز ناودان سخن
به مدح او و به پروردن چو من مادحوَراست دست سخا و مرا زبان سخن
کند بساط سخن طی به مدح اهل هنرچو او بگسترد از فضل طیلسان سخن
سخن به حضرت او قیمتی گران دارددهد به مزد سخن قیمت گران سخن
گه مجادله اندر صف نبرد نظرزند به سینه خصم اندرون سنان سخن
ز من نپرسی و گوئی سخن روان داردروانی سخن او بود روان سخن
ایا روان سخن در روانی سخنتبه جان تو که در الفاظ تست جان سخن
به امتحان سخن ار ردیف خود را خواستبه مدح صدر تو رفتم به امتحان سخن
به امتحان طبیعت نشایدم پذرفتنهال مدح تو در صحن بوستان سخن
شنیده‌ایم که شاه سخن بود شاعرازآن کسان که زده‌ستند داستان سخن
اگر درست شود شاهی سخن بر منبه جنب تو نبوم جز که پاسبان سخن
سخنوران را صاحبقران توئی به جهانبه تو تمام شود مدت قران سخن
بر آسمان سخن پایدار خورشیدیهمه سلامت خورشید آسمان سخن
فزونتر است زمان سخن ز هر چیزیفزوده باد زمان تو از زمان سخن
همیشه تا که سخن را بقا بود جاویدبقای تو به جهان باد همچو آنِ سخن