شمارهٔ ۱۳۰ - در مدح سلطان سنجر
آمد بملک توران سنجر خدایگانآن سایه خدای و سر هر خدایگان
با لشگری ز ذره فزون کش گمان بریخورشید دیگر است ز سنجر خدایگان
خورشید برج برج خرامد بر آسمانخورشید وار کشور کشور خدایگان
برداشت ظلمت ستم از نور عدل خویشاز جمله رعیت و لشکر خدایگان
مر خطه زمین را از اهل بغی و کفرخالی کند به تیغ سراسر خدایگان
خورشید مغرب آمد سوی دیار شرقسریست اینکه کشف شود بر خدایگان
تأویل این سخن بجز این نیست کامده استاز ملکت خراسان ایدر خدایگان
ملک هزار خسرو گردن کشیده رابخشد به یک غلام مسخر خدایگان
روز مصاف همچو فریدون بود درستبا گرز گاو سار برین در خدایگان
هر تازیانه علم کاویان شوددر دست هر غلام چو اخگر خدایگان
تنها به جمله ای برباید دل و تواناز صد هزار خصم دلاور خدایگان
بر خصم دین و ملک همیشه مظفر استزانسان که بر غزال غضنفر خدایگان
در ملک اوست قنوت دین لاجرم بودبر خصم دین و ملک مظفر خدایگان
هر گه که بنده و پدر و جد خویشتنفغفور دیده باشد و قیصر خدایگان
وز نام خود ندیده بود در همه جهانخالی نگین و سکه و منبر خدایگان
وز خاندان سلطان محمود بت شکندر پیش بخت بیند چاکر خدایگان
نبود روا که ملکت فرزند خویش راماند به کافران محقر خدایگان
آمد به عزم غزو و بفرمود تا زدندروی سرای پرده به کافر خدایگان
بهر صلاح دین و قرار و ثبات ملکبر عزم ثابت است و مقرر خدایگان
گنج سلاح و گوهر بگشا و غزوگاهآراست چون سپهر به اختر خدایگان
نایش نه دیر دست بکافر کشی بردبا بندگان صف کش صفدر خدایگان
دین محمدی را در آخر الزمانقوت دهد چو ز اول حیدر خدایگان
مر دشمنان دینرا ز انبوهی غلاماندر کشد چو صید به ژاغر خدایگان
وز آبروی بدگهران کم کند به قهراز آبروی گوهر خنجر خدایگان
وان لشکر مقدم یأجوج را به تیغباز افکند به سد سکندر خدایگان
ویدون گمان برد که زما در رکاب خوددجال را بیفکند از خر خدایگان
بر دین مصطفی بنشیند به تخت ملکهمزانوی مسیح پیمبر خدایگان
خوانم خدایگان را صاحب قران چو نیستاندر جهان بجز وی دیگر خدایگان
چونانکه نیست جز وی امروز پادشاهجز وی مباد تا گه محشر خدایگان
تا زینت ملوک بود ز افسر و نگینباد از نگین مزین و ز افسر خدایگان
با افسر فریدون با دو نگین جسمکاین هر دو راست لایق و در خور خدایگان
از عمر نوح تا بدرازی مثل زنندبادا بسان نوح پیمبر خدایگان
بنهاد تا بتاج گراید سر ملوکتاج خدایگانی از سر خدایگان