گنج

شمارهٔ ۱۱۹ - در مدح سعدالدین

۲۸ بیت
زر طلب کرد ز من آن صنم سیم اندامکه به قد سرو روانست و به رخ ماه تمام
چهره بنمودم و گفتم به سزای غم توزدم این زر به عیار ندم و مهر و ملام
همه جا گر که به نام ملکان زر زده‌اندمن چنین زر زدم امروز به نام تو غلام
از من این زر که به نام تو برآمد بپذیرگر تو این زر نپذیری نپذیرد زر نام
چون زر و چهره بر آنگونه که زر چهره دهدکه ندادم به سرشکی چو گلاب گلفام
خوش بخندید و مرا گفت بدین زر نشودنه مرا ساخته کار و نه ترا سوخته فام
زر چنان باید کز تو ببرم صرف کنمبه کلاه و به کمر یا به رکاب و بستام
به سر تیغ زبان زر دهی از چهره مرابه چنین زر نشود تیغ مرادت بنیام
به زر پخته سرخ ار سخنی گوئی گویور نه گفتار تو چون سیم سپید آید خام
سخن پخته من خام هم از بی زری استنیک داند سخن پخته من خواجه امام
سعد دین اسعد مسعود کز اصحاب حدیثز سخن زر بچکاند به گه فقه و کلام
گاه برهان کفایت نی زرین تن اوبه هم اندر شکند نیزهٔ زال زر و سام
آن خداوند که چندان که توان گفتن زرنگرفته است زر اندر کف رادش آرام
کف رادش به صفت همچو غمامست اگربه سر سائل باران زر آید ز غمام
به هوای کرم او به زمین از پروازمرغ زرین سلب اید چو نهد سائل دام
می‌نگیرد ز کرم تا که ببخشیدن زرعلت مستی بنهند بر آن صدر گرام
هر که میگیرد بر یاد جوانمردی اوبر کفش قحف سفالینه شود زرین جام
پسر زرگر ازو دشمن زربخش وی استکه بجز بخشش زر نیست ورا تهمت و کام
هست زردوست چنان حاسد جاهش که به طبعخویشتن بکشد چون دید زراندودی جام
سامری زر ستد از عام و جواهر که به سحرکرد گوساله و کوشید به گمراهی عام
یابد از گاو زرین او به جواهر مملوهمه بر عام کند بهره چنان چون بهرام
به سجل ماند دایم دو کف سائل اوبس کز او زر به کف آرد به لیال و ایام
در دلش خون چو زر از بوته به حوش آید اگرستمی بیند بر یک تن از اهل اسلام
تا بدانند که این شعر من اندر حق اوستزرگری کردم در مدحت آن صدر انام
شعر زر با لاوین شعر اگر پیش نهداین از آن باز نداند به تکلف که کدام
من چو در مدحت او زر سخن کردم صرفاو کند زر سخا در حق مادح انعام
تا به هنگام خزان باد بر اوراق درختزرگری سازد و امروز رسید آن هنگام
باد از باد خزان و غم اندیشه و دردرخ حسادش چون برگ زراندوده مدام