گنج

شمارهٔ ۱۰۸ - در مدح شاه توران

۲۷ بیت
نهاد ملکت توران شد آباد و خوش و خرمبسلطان زاده توران شهنشاه همه عالم
بعالم تا بنی آدم ز عدل او بیاسایدخدای علم او را داد شاهی بر بنی آدم
جهانداری که از ده قرن پیش از هیبت باسشز ملک خویش باز استاد ابراهیم بن ادهم
بملک ارسلان خاقان درآمد باز فرزندشببخت و طالع میمون به رأی ثابت و محکم
هران منبر که از نامش بیاراید گه خطبهز بام عرش گویندش ملایک مرحبا هر دم
سلیمان نبی شاید فرستد تخت بلقیسشبدین مژده که آوردند زی انگشت او خاتم
خلیل الله بران خاطب که بر خاقان کند خطبهز فردوس علا گوید دلت ابری که بار و نم
ز عدلش گیتی آبادان شود چونان کزین جانببزیر سایه بتوان رفت سوی کعبه و زمزم
ز سهم او چنان گردد که داد خویش بستاندتذرو از باز و میش از گرگ و گور از نیروی ضیغم
سپاهی و رعیت را چو خاقان سوی ملک خودخرامید و خرم بنشست دلها شد خوش و خرم
نهاد ملکت توران عروسی بود تا اکنوننقاب از روی خود نگشاد بر شاهان نامحرم
سپهداران تورانرا شهی شایسته بایستیکه پیش او بشایستی نهادن دستها بر هم
مر ایشانرا بدین همت شهی شایسته داد ایزدز نسل ارسلان خاقان غازی خسرو اعظم
سپهداران کمر بستند پیش تخت او صف صفبران رسم و بران سیرت که جنی پیش تخت جم
جراحت بود بر دلها ز هجر ارسلان خاقانکنون از وصل فرزندش جراحت را بود مرهم
چو خاقان از رعیت شاد باشد وز حشم خوشدلحشم را دل بود شادان رعیت را نماند غم
که یارد کرد قصد این خجسته ملک تا باشداگر سیاره بفشاند ازین نیلوفری طارم
ایا مر پادشاهی را به از دارای بن داراو یا مر وصف مردی را به از سهراب بن رستم
ز هر جانب جهانداران خوهند آمد بعهد توبطاعت راست کرده دل بخدمت داد قامت خم
همه با ثروت قارون همه با قوت قارنهمه با فر افریدون همه با نیروی نیرم
بالقاب تو آرایند در هر کشوری منبررقم نام تو فرمایند بر دینار و بر درهم
ولایت از تو در خواهند و از منشور و فرمانتز یکدیگر بدست آرند ملک و ملک بیش و کم
همه شاهان ترا دانند شاهنشاه بی مشکلچو گفتم بر خردمندان نباشد مشکل و مبهم
الا تا بر زبان خلق باشد این مثل جاریکه گردد خرم و پدرام ملک از عدل و کشت از نم
نم عدل تو برگشت امید آنکسان باداکه ملکت از دعاشان شد قوی بنیاد و مستحکم
همی تا گردش چرخ سبک دوران همی زایدشب مظلم ز روز روشن و روز از شب مظلم
بقای روز عمرت باد شاها تا بدان یک شبکه روز حشر خواهد بود چون برزد سپیده دم